من از عقلا شنيدهام كه اعادى دولت [
b
43 ] و اكاشح حضرت دو نوعاند : يكى ضعيف خافى ، و ديگر قوى ظاهر . امّا آنكه عدوى نهانى باشد ، در حريم عفّت و ظلف و حضانهء زهد و ورع گريزد و بر رعايا خود را مشفق نمايد ، تا از عيوب پادشاه هيچ بر وى مخبو و مستور نماند ؛ و چنين نمايد پادشاه كه تعرّف احوال و تتبّع حال و طلب مكنون سراير و روم مخزون ضماير از روى عاطفت و از سر رأفت است ، و غرض او از آن استبحاث و مراد او از آن استعراف اغراى رعيّت باشد بر استخفاف پادشاه و ازالت حشمت او .
پس بر پادشاه واجب است كه حسن اوصاف مردم را از مجالست رعايا و منافست امرا دور گرداند ، كه در يك شهر دو حاكم نشايد كه باشد كه از آن جهت كه اگر روزى ميان ايشان مناقرت و منافرت افتد ، تسلّط و تغلّب آن را بود كه به شعار عفت و دثار تقوى موشّح باشد .
ملكزاده از جرأت او متضوّر شد ، و از ايراد آن كلمات ناواجب مضطر گشت و با خود گفت :
شعر
الى اللّه أشكو أنّنى بتّ طاهرا * فجاء سلولىّ و بال على رجلى
بدان اى وزير پر تزوير و پيشكار ستمگار كه آن كس كه در حضانهء سداد و حجر عفاف التجا آرد ، و از آن تمهيد كار دنيا و ارتياش احوال فانى طلبد ، بر چهار نوع آيد : يكى آنست كه به حرمان اسباب معيشت مأخوذ بود ، و در هيچ طرف او را وقار و اجتهار و احترام و احتشام صورت نبندد ؛ و ديگر آنست كه از بيم تشفيع و خوف تهزيع خود را متديّن نمايد ؛ و سيم آنكه از او هفوتى صادر شده باشد ، او در عروهء تعبّد و تعفّف تمسّك فريضه [
a
44 ] شناسد ؛ و يا جبان كاهل بود و وراعت و ديانت را عرصهء مثال سازد ؛ و چهارم آنكه حوادث روزگار و وقايع ايّام پيش نظر آرد و او را محقّق شود كه نظام عالم را عاقبتى وخيم و خاتمتى ذميم است . پس به طبع و طوع از لذّات فانى اعراض كند ، و همّت بر اقتراف مصالح آخرت و نهمت