بر اجتراح شرف باقى مصروف گرداند .
و من از اين تديّن و تورّع كه اختيار كردم ، و اين زهد و تقزّز كه امام ساختم نه از عدم اسباب معيشت و نه جهت مزيد حرمت بود ، و نه از خوف تقصّف و بيم تقهّل ، و نه از جبانت و كاهلى است ، بلكه در آن راه كه تأوّب مىنمودم و بر آن سيرت كه مواظبت مىكردم ، مشرع عيش من صافى بود و شجرهء حيات از شآبيب حصول لذّات مثمر . و در اين راه ترهّب و ترجّف زيادت است و استيحاش قريحت بغايت مطلوب خاطر و مرغوب ضمير آن بود كه خود را از ابناى روزگار و حثالهء مردم و نفايهء بشر كه جمله مكمن غدر و منبع فتناند دور گردانم و در سلك جماعتى منخرط كنم ، كه شريفترين مخلوقات و عزيزترين موجوداتاند ؛ امّا حال تو اى وزير ، به تيشهء دو سرى ماند كه همواره به خويشتن تراشد ، و مودّت حضرت و محبّت دولت مخدومت در دل تو مجال ندارد ؛
و عقلا گفتهاند كه : وزير بايد كه افعال و اقوال او همچون دستارهء نجّار باشد كه به سوى رعيّت و به جانب خود راست رود ، و افعام خزايت و اعتاب لشكر و عمارت ولايت صيانت كند ، نه آنكه ايسار [
b
44 ] پادشاه در اعسار لشكر داند ؛ و ابتغاى مرضات لشكر بر عمارت ولايت ترجيح نهد كه عمارت ولايت اساس پادشاهى است .
و عقلا گفتهاند : پادشاه حاذق و شهريار مرفق آن است كه محبّ رعيّت و ولايت باشد . و اين معنى آنگه ميسّر شود كه نفاذ اوامر و نواهى او بر مقتضاى يقين و اعلاى دين رود تا آن كه ملوّث هفوت و ملطّخ زلّت باشد ، از بيم تعفّر و خوف تضجّر بر حركات نامرضى خود متأسّف و بر خطاى ناواجب خود متلهّف بود . امّا وزير اگر چون تو باشد ، بىشكّ بنيان ممالك متزلزل و اركان حضرت متململ بود . چنان كه در اين عهد نامبارك و نوبت ناميمون تو كه تعدّى منصور و انصاف محصور و امان معدوم و عدوان مقدوم است .
وزير چون آن مقال اصغا نمود ، گفت : مثال ما با ملكزاده همچنان است كه