تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠

حكايت

ملك‌زاده گفت : شنيدم كه خسرو را كنيزكى بود به حسن ملاحت موشّح و به يمن فصاحت مرشّح . مهر منير از عكس جمال او اقتباس نور كرده ، و شب ديجور از زلف پر تاب او اقتناص سواد واجب داشته . خاطر خسرو مشعوف محبّت و مشغوف مودّت او شده ، و او را بر جمله مخدّرات سراى و اهل حرم تقديم داده . روزى خسرو جهت [
a
43 ] رفاهت خاطر ، او را عزّ تقرّب كرامت كرد . كنيزك از سر مباسطت دست به روى خسرو زد ، از بينى او خون روان شد . خسرو از آن ازرا متجهّم شد و از آن استهزا مرتعص گشت . كس به خانهء موبد فرستاد و در آن واقعه ، صورت حادثه باز نمود و از او فتوى خواست . موبد غايب بود . مستفتى از پسر موبد فتوى اقتراح كرد . پس موبد از آنجا كه غرور جوانى و عدم التفات و شطارت طبع او بود ، از شرايط تعرّف احوال غافل گشت . جواب داد كه : آن كس را دست بايد بريد . حالى قاصد آمد و احوال باز نمود . شاه فرمود كه كنيزك را دست بريدند . چون غليان خشم [ و ] فورت غضب شاه ساكن شد ، از قاصد پرسيد كه : اين فتوى كه داد ؟ گفت : پسر موبد . حالى شاه پيش موبد فرستاد و احوال فتوى و تقديم سياست به دو نمود . موبد در جواب فتوى گفت : بجز كنيزك و غلام نابالغ از هر كس كه اين تطاول صادر شود او را دست بايد بريد . خسرو فرمود كه اگر مفتى بىتنوّق و تأنّق به چنين سياست فتوى دهد كه دست مظلومى بريده شود ، مؤاخذت آن معنى چه باشد ؟ موبد را صورت مسأله و سبب استكشاف نازله معلوم نبود . جواب داد كه دست مفتى بايد بريد . حالى دست پسر موبد بريدند ، و در آن شدّت و نكال هلاك شد . اين حكايت از آن ايراد افتاد تا به وقت تفكّر ، خاطر بر مصالح يك طرف مصروف نشود . وزير گفت هرآنچه ملك‌زاده در اعلان آن انعام مىفرمايد ، محتمل است كه اين امثال و حكايات جهت تفنيد و تثريب ما جمع كرده است ؛ و