خلايق و مشفق رعايا و مثل خدم جاير و حشم ضاير چنان است كه خليّهء نحل كه شهد آن نافع ضماير و محلى مذاق است ، امّا از تزاحم نحل و بيم لسع ايشان ، مردم از حوم و حول خليّه گريزان باشند . و همچنان مشرع عذب كه مستقرّ نهنگ بود ، ارباب ظما و اصحاب عطش را از آن ارتوا حاصل نيايد . و يقين است كه هر كه آن كند كه منهى عقل و مردود دها است ، آن بيند كه ممقوت فطنت و مبغوض كياست باشد . و هر كه از سيرت آبا و سريرت اجداد اعراض كند ، به دو آن رسد كه بدان گرگ غنا دوست رسيد .
شهريار گفت : از اين درر غرر كه در سلك افادت كشيدى و از اين روايح نصايح كه به مشام ما رسانيدى ، اقطار قريحت از آن موعظت معطّر شد و آفاق خاطر از لمعان اشراق آن متلالى گشت ، و جوّ ضمير از ظلمات خبال پاك شد . و به سبب انواى آن اشفاق سرّ ما از امحال محال رسته گشت . اگر به حكم ارفاق اعادت اين حكايت به سوابق مكرمت الحاق فرمايى ، حمل آن بر خلوص عقيدت و صفو نيّت تو افتد .
حكايت
ملكزاده گفت : چنان شنيدم كه در بيشهاى گرگى بود قرين تعب و در عين سغب ، روزى شبانى گلهء گوسفند آنجا برد . چون مهر منوّر روى در نقاب مكدّر كشيد ، و طلايع ظلمات در آفاق زمين انتشار يافت ، شبان گوسفندان را بازگردانيد .
دو بزغاله آنجا بماند .
گرگ چون بزغالگان را بىراعى و مراعى ديد ، [
b
41 ] در حال وثوب نمود .
بزغالگان را معلوم بود كه مهرب مسدود است و مجال فرار واعر . با خود گفتند در چنين حال استقبال خصم به از تنفّر و تنكّر و عزيمت هزيمت است . پيش گرگ رفتند و به شرايط تواضع و تخاضع قيام نمودند . بعد توفيت ثنا و ايراد دعا گفتند :
شبان خدمت مىرساند و متضمّن منّت مىباشد در آنكه امروز به جوار حضرت