كشم ، آن ختّار لئيم و غدّار زنيم ، حمل آن بر فيض فضيلت و وفور فطنت خويش كند ؛ و شهريار را از خود در آن معنى متقلّد منن گرداند .
بعد از اين تدبّر و تفكّر به حضرت شهريار رفت و شرايط تحيّت و ثنا و محمدت و دعا به جاى آورد . شهريار به اعزاز و اكرام حضور او را تلقّى نمود ، و به شهود وجود او بشاشت زيادت گردانيد و او را انواع تلطّف و اصناف تعطّف مبذول داشت . و بعد مناغات و مراعات گفت : اى برادر ! به ذات عزيز تجشّم فرمودى و حضرت ما را به حسور حضور خود مشرّف گردانيدى .
شعر
زرتنى بعد أن رغبت بودّى * ألزم النّفس شكرهنّ دهورا
فلك الفضل إن أزر أو تزرنى * فلك الفضل زائرا أو مزورا
ملكزاده گفت : نباهت در آن است كه جهت دوستان تحمّل شدايد رود ، چه هر عاقل كه با مستحق مراعات و مستوجب فرط عنايات احسان كند ، آن را از ادراك حسنات و ضبط خيرات بهتر دارد ؛ و دو چيز است كه صورت كربت و نقش نكبت از صحيفهء خاطر محو كند ، يكى ملاقات احباب و دوم مثافنت اولو الالباب . و دو امر فخيم و شأن عظيم است كه خلايق آن را از خسّت همّت و فيض جهل مستحقر و مستصغر دارند ؛ و آن از ذخاير مفاخر است ، يكى شرف مثول به حضرت ملوك و دوم تعلّم علوم .
ملك فرمود كه آنچه به تشييد مبانى دولت و تأكيد مناظم حضرت و تسهيل حصول [
b
33 ] مآرب تعلّق دارد ، تلويح فرماى و مرغوب خاطر و مرجو ضمير از ما اقتراح كن .
بيت
تا هر چه بود مراد و رايت * از حضرتِ ما به تو رسانم
ملكزاده گفت : بر ملوك تحكّم از غباوت است و از ايشان امتثال توقّع داشتن غايت جهالت . و اگر كسى را اين تمنّاى فاسد و منيت محال بر خاطر گذرد ،