ملك ما به نور فطانت متبلّج بود و به عرف حصافت متأرّج ، و ليكن مجالست طغام و منافست ليام او را مست غفلت و مغرور سلطنت گردانيد كه طبع از طبع زود منفعل مىشود . و از اين سبب حكيم گفته است : لا تصحب الأشرار فإن طبعك يسرق عن طبعهم و أنت لا تدرى .
وزير جواب داد كه چون عاقل فطن را دو كار پيش آيد كه منافع هر دو متساوى باشد ، امّا ريع آن يكى به كدّى تمام و تعبى بغايت ميسّر گردد ؛ و آن ديگر بىتجرّع كأس بأس به حصول انجامد ابتدا به سهل كند ، اگر مهيّا شد ، فهو المراد و اگر تيسير آن متعذّر شود ، آن كه به صعوبت حاصل خواهد شد ، حاضر است . و همچنين گفتهاند [
b
31 ] كه : عاقل آن است كه كارى كه خفته تواند كردن ، نشسته نكند ؛ و تا نشسته تواند كردن ايستاده نكند . همچنان پادشاه كافى تا كفايت مهمّى و دفع ملمّى به لطف تواند كرد به تهديد و تشديد نكند ، و تا به تهديد تواند كرد ، به هتك و سفك نكند .
و فضلا گفتهاند كه : نصيحت پادشاه دين احباب و قرض اودّاست . تقصير و تفريط در اداى قرض دوستان از دنائت همّت و رذالت نفس باشد . اگر پادشاه از قبول نصايح تو اعراض نمايد ، تو حقّ او ادا كرده باشى ، و مراد رعايا به انجام رسانيده .
شعر
تقوم فى الرّقاب لك الأيادى * هى الأطواق و النّاس الحمام
ملكزاده گفت : تلويحات تو نتايج ولا و ثمرهء هواى ما است . ليكن گفتهاند كه : عرض معايب و نمودن مثالب پادشاه دليل جهالت و علامت ضلالت بود ؛ از آنكه مساوى ملوك و مخازى سلاطين معلوم رعايا باشد ؛ و ليكن از خوف تلبيب و بيم تعذيب ، آن را پنهان دارند و پادشاهان را تصوّر افتد كه بر خلايق زمين عيوب ايشان مستور است . چون عيب و عوار ايشان بديشان نمايى ، ايشان را متصوّر شود كه بجز تو كسى ديگر بر آن قبايح و فضايح عثور ندارد ؛ از آن وقوف تو