تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
باشد ، از آنكه امّا خود و امّا ديگرى را هلاك كنند . راى رايق و تدبير لايق آن است كه خود را از اين غاب طغام و ثغاب ليام به طرفى ديگر [
b
32 ] اندازم . شعر
فالمسك نفّاح بكلّ مدينة * و الدّر نفّاق بكلّ مكان
چون خبر انتقال ملك‌زاده به شهريار رسيد ، در حال به احضار وزير خود مثال داد و او را گفت : برادرم عزم خراسان مصمّم گردانيد و اخاير دولت و بشاير حضرت ما به اتّفاق اصاغر و اكابر رعايا از او التماس كرده‌اند كه پيش از تتميم نهضت و تصميم عزيمت ، شهريار را نصيحتى كنى تا از اين تعدّى و عدوان و ظلم و بهتان اعراض كند ، و صلاح مملكت و امن رعيّت در آن داند ؛ و به حكم ادّكار و جهت ادّخار كتابى تصنيف فرمايى و هر چه تعلّق به جذب خيرات و ردع مضرّات دارد ، در او مثبت گردانى ؛ تا در اوقات خلوات ، بعد فراغ اوراد وضيع و رفيع آن را مطالعه كنند و فوايد و عوايد آن را مايهء سعادت و سرمايهء رغادت سازند . در اين حادثه چه گويى ؟ وزير جواب داد كه غبنى فاحش و افسوسى تمام باشد كه او از اين حضرت مبارك و جناب منيع با سمعهء فضل و صيت علم برود . هرچند كه رحلت او ضفو مدارع دولت و صفو مشارع حضرت را متضمّن است ، و اقامت او در اين خطّه تشويش ضماير و تغشيش خواطر . اگر راى همايون اقتضا فرمايد ، بنده را اجازت دهد تا با وى به حضور ابناى اقوال و ارداف اقيال مناظره كنم ، و او را به حجّت قاطع و برهان واضح منقطع گردانم و خلايق را باز نمايم كه وراعت او مزوّر است و براعت او مزيّف . و او جهل خود را از فضل بىاصل شعار ساخته است . ملك بدان ملح بىوجه و ملق بىحاصل [
a
33 ] او مغترّ شد ، و شرف اجازت او را كرامت كرد . ملك‌زاده چون بر كيد آن خبيث و مكر آن بغيض عثور يافت ، با خود گفت : اگر در موعظت ملك اهمالى نمايم و مصلحت و مفسدت او را در يك سمط