مرا فارغ ز فكر اين و آن ساز * خلاص از گفتگوى اين جهان ساز
دگر ره معجز خود را عيان ساز * ز لطف خود مرا باز استخوان ساز
در اين درياى پرشورم نهان ساز * شدى چون آگه از هر خوب [ و ] زشتى
خبر دارى تو از هر سرگذشتى * تويى چون آگه از هر سرنوشتى
كه من خود آمدم با پنج كشتى * همه ياران چه حوران بهشتى
همه از خان [ و ] مان خود گذشتند * خط فرمان من از جان نوشتند
به آب بحر خاك خود سرشتند * در اين دريا به ما همراه گشتند
ز نوح زندگانى دست شستند * چهسان گردم به سوى چين روانه
برِ خويشان چهسان آرم بهانه [ a 35 ] * خجل گشتم كنون اندر ميانه
من اكنون گر روم تنها به خانه * شوم تير ملامت را نشانه
من و ياران من افتان و خيزان * به همراه غلامان و كنيزان
در اين دريا شديم از جان گريزان * كسان دارند هريك از عزيزان
همه از بهر ايشان اشكريزان * تمام چين اگر دُردانه گردد
براى من چه زندان خانه گردد * همه خويشان من بيگانه گردد
بر ايشان خانه ماتمخانه گردد * براى عيششان ويرانه گردد
چه من در چين روم بىيار [ و ] همدم * ببين اندوه و رنج چشمِ پرنم
سيه پوشيده خلق چين به ماتم * حيات من چه كار آيد در آن دم
كه بينم دوستان را در چنين غم * به امّيد وصال [ و ] زندگانى
نشستم من به هجرانى كه دانى [ b 35 ] * خجل گشتم چو در حين جوانى
همان بهتر كه گردم باز فانى * كه بىياران نخواهم زندگانى
پس از گريه چه مست بيدل افتاد * چه مستان بىخود [ و ] لا يعقل افتاد
رستم نامه ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٠