از آنرو جمله غمگين بازگشتيم * كه شاها سربهسر دريا بگشتيم
نديديم استخوان نوميد گشتيم * تو را چون قدرت و جاه [ و ] جلال است
دلت آگاه از هر قيل و قال است * تو مىدانى كه دريا را چه حال است
فرو تا رفت كشتى بىخيال است [ b 32 ] * به دريا زو نشان جستن محال است
بدين دريا چه كشتىها نهان رفت * ز خلق او همه نام [ و ] نشان رفت
ز هر كس هرچه بود از جسم [ و ] جان رفت * تن ايشان به خورد ماهيان رفت
چه كشتى بلكه لنگر در ميان رفت * چه دريا آدمىخواره يكى نيست
نهنگ و مار و ماهى اندكى نيست * در اين دريا نشان زندگى نيست
شه دين گفت زين معنى شكى نيست * ولى انگشت او يك بند باقى است
چه كشتىها فرورفتند يكسر * به خورد ماهيان شد لعل و گوهر
ز انگشت پسر يك بند اصغر * فلان جا مانده زير سنگ احمر
برو تعجيل نزديك من آور * على چون اين حكايت را بيان كرد
فغان برخاست در دم از زن [ و ] مرد * ملك در عرش شه را آفرين كرد
امير ماهيان خود رفت آورد [ a 33 ] * به قنبر داد و قنبر پيش شه برد
نظر قنبر چو بر سيمايش افكند * به حدّ لرزه بر اعضايش افكند
بياورد و بسى بر جايش افكند ( ؟ ) * به شه بنمود زير پايش افكند
شه مردان ردا بالايش افكند * به علم لَو كُشِف 158 آن اصل ايجاد
طلسم روح بر آن جسم بنهاد * در گنجِ سَلونى 159 را چه بگشاد
نداى قُم بِاذن اللّه درداد * جوان شد زنده و در پايش افتاد [ b 33 ]
نظر چون كرد شه را پيش خود ديد * چه گويم من كه چون خوشحال گرديد
رخش بشكفت از شادى چه خورشيد * سر و رو در كف و پايش بماليد
ز روى شوق دست و پاش بوسيد
رستم نامه ( فارسى ) — صفحة 28
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٨