به پيش شاه در خاك و گل افتاد * پدر را باز آتش در دل افتاد
به جانش عقده [ اى ] بس مشكل « 1 » افتاد [ a 36 ] * پسر را چون بدين محنت قرين ديد
از اين سودا دل خود را غمين ديد * به درد و رنج او را همنشين ديد
و ليكن معجزى از شاه دين ديد * به لطف بىكرانش داشت امّيد
پسر در پيش سلطان ولايت * ز اندوه فراق بىنهايت
نمود از هجر ياران بس شكايت * جوان چون گسترانيد اين حكايت
خوش آمد شاه مردان را به غايت * جوان چون داشت در گفتار قوّت
به جا آورد او حقّ اخوّت * پس آنگه وارث علم نبوّت
بگفت اين است آيين فتوّت * همين باشد ره [ و ] رسم مروّت
شه دين ، آسمان عزّ و تمكين * كه عالم از وجودش يافت تمكين
همان دم گفت با شهزادهء چين * كزين پس غم مخور دلشاد بنشين
نظر بگشا جوانمردىّ ما بين [ b 36 ] * تو را چون نيست آگاهى به حالم
نىاى واقف تو از گنج كمالم * كه من سرّ خداى لايزالم
كه با مايى چو غم دارى به عالم * تو را كى من بدين خوارى گذارم
به هر كارى كه من همّت گمارم * اگر گردون بود از جا برآرم
به يك دم درد هجرانت سرآرم * مرادت از دل دريا برآرم
دلت را شاد گردانم مخور غم * منم مقصود جان مستمندان
منم شاهنشه همّتبلندان * منم داناترينِ هوشمندان
منم درمان درد دردمندان * منم روزىرسان اهل زندان
منم شاه جهان [ و ] سرّ سبحان * كه از من يافت رونق دين [ و ] ايمان
هامش
( 1 ) . عقده پس مشكل .