مطيع او ز جان چون شمع گشتند * بزرگ و خرد يكجا جمع گشتند
تو گويى پاى تا سر شمع گشتند * تمام ماهيان گشتند يكسر
به خدمت حاضر اندر پيش حيدر * ز بيم شه همه حيران و مضطر
چو شاه ماهيان آواز قنبر [ b 31 ] * شنيد آمد سوى ساحل به لشكر
چو نام شاه مردان را شنيدند * همه از خوف دست از جان بريدند
به يك جانب تمامى صف كشيدند * جمال شاه مردان را چو ديدند
چو مرغ نيم بسمل مىتپيدند * به شه گفتند شاها اين بديهى است
كه بىمهر تو نتوان در جهان زيست * چو حكم تو به برّ و بحر جارى است
كه شاها زود گو حال و خبر چيست * كه ما را بيش « 1 » از اين تاب نظر نيست
ايا شير خداى [ و ] سرور دين * وصىّ مصطفى ختم النبيين
چه باشد خدمت اى داراى تمكين * شه دين گفت فرزندِ شه چين « 2 »
شده غرق اندر اين درياى پركين * به اسباب [ و ] سپاه بىكرانش
در اين دريا فرو شد كاروانش * من اينك از شما خواهم نشانش
كه خواهم از سر نو داد جانش [ a 32 ] * به نزديك من آريد استخوانش
چه بشنيدند در دم بازگشتند * خط تسليم را بر دل نوشتند
تفحّص كن به هر جانب گذشتند * ز سر تا پاى دريا را بگشتند
نديدند استخوان نوميد گشتند * همه چشم تفحّص را گشادند
ميان بحر در گردش فتادند * به هرجا جستجوى خود بدادند
دگر « 3 » باره سوى ساحل فتادند * به پاى شاه مردان سر نهادند
به شه گفتند چون ما درگذشتيم * خط فرمان تو بر جان نوشتيم
هامش
( 1 ) . پيش .
( 2 ) . شه دين .
( 3 ) . ديگر .