برو در كوه با شكر و درايت * كه تا باشيد اصحاب هدايت
به احسان [ و ] به لطف بىنهايت « 1 » * ولايت بين ز سلطان ولايت
عنايت بين ز عمّان عنايت * روان گرديد پيغمبر سوى كوه
زمين را كرد طى بىرنج و مكروه * بدون غصّه و تشويش و اندوه
محمّد چون برآمد بر سر كوه * بديد اندر لب درياست انبوه
تماشا كرد آن خلق گزين را * كه بيند او امير المؤمنين را
نظر چون كرد خيل شاه چين را * بديد اندر ميان سلطان دين را
كه برماليد از دست آستين را [ b 38 ] * ستاده آن شه ملك امامت
بكردش محشرى همچون قيامت * شه تمكين وقارِ سروقامت
به معجز آن دُرِ بحر كرامت * به ناف بحر زد دست ولايت
يد اللّه را چه دريا درآورد ( ! ) « 2 » * به دريا عرش گويا لنگر آورد
به ماهى رنج محنت را سرآورد * به درياى كرامت گوهر آورد
به هر انگشت يك كشتى درآورد [ a 39 ] * شه دين ناخداى بحر كوثر
برون آورد كشتىها سراسر * به اسباب [ و ] سلاح [ و ] گنج و گوهر
به هر كشتى سه پانصد مرد يكسر * مهيّا خوردنى و خلعت زر
همان مال [ و ] بضاعت بسته پشته « 3 » * همان سيم و زرش از حد گذشته
جوانانى به صورت چون فرشته * از ايشان يك سر مو كم نگشته
به زيبايى كه اوّل در گذشته * پس از كشتى قدم بيرون نهادند
تو گويى تازه از مادر بزادند * زبان در مدح شادى برگشادند
خلايق جمله در حيرت فتادند * نبى را با ولى صلوات دادند
هامش
( 1 ) . لطف و بىنهايت .
( 2 ) . وزن مصراع درست نيست . شايد : دربر آورد .
( 3 ) . بشته بسته .