به تندى جمله مانند شراره * هنرمندان جنگاور سواره
به جوشنهاى رخشان چون ستاره * تمام پهلوانانِ دليران
به مردى رستمى هريك به ميدان * به هيبت هر يكى چون شير غرّان
به صورت هريكى خورشيد تابان * به سيرت هريكى جمشيد دوران
به همديگر ز راه دلنوازى * كمند [ و ] تير افكندى به بازى
بسى لعبتگران ترك تازى * نموده از نشاط سرفرازى
بتان چين و ماچين اسببازى * دليران هريكى چون ماهپاره
بر اسب بادپا هريك سواره * چه بر چرخ برين « 1 » فوج ستاره
چه كردند آن جوانان را شماره * هزار آمد صد و هفتاد پاره « 2 »
به هريك ديگرى داده نويدى * كه گويا گشت طالع صبح عيدى
همه يكّه سواران و رشيدى * اگر رستم چنان گردان بديدى
ز هيبت پشت دست خود گزيدى * تدارك كرد چون شاه يگانه
به صد شادى برون « 3 » آمد ز خانه * نشست آنگه بر اسب خسروانه
به اسباب [ و ] سپاه بىكرانه * به سوى شاه مردان شد روانه [ b 29 ]
چه لشكر را تمامى در ره انداخت * به خورد و خواب يك ساعت نپرداخت
به روز و شب به كوه و دشت مىتاخت * كه بعد از مدّتى در مكّه جا ساخت
به پابوس شه مردان سرافراخت * بديد از رنگِ رخسار « 4 » [ و ] عبارت
شه چين از شه دين صد بشارت * به خود گفتا همين باشد مروّت ( ! )
پس از تقديم آداب زيارت * چو ديد از سيّد كونين اشارت [ a 30 ]
شه چين [ و ] وزير و جمله لشكر * چو گرديدند شاد از روى حيدر
هامش
( 1 ) . چه برخ برين .
( 2 ) . شايد : باره .
( 3 ) . بيرون .
( 4 ) . رنگ و رخسار .