پس آنگه در زمان با ديدهء تر * شه چين گفت حال خود سراسر
به پيش شاه مردان و پيمبر * شه چين از حديث خود هزار است ( ! ) « 1 »
دل حضّار را از خار غم خَست * چو دربانان بدان درگاه بنشست
پيمبر گفت شاها جاى آن است * كه گيرى اين ز پا افتاده را دست
در رحمت به روى خلق وا كن * ز احسان رو به اصل مدّعا كن
شه چين را از اين محنت رها كن * به لطف خويش درد خود دوا كن
به فضل خويش كام او روا كن * بر اهل دين چو احسان تو عام است
بگير از لطف اين افتاده را دست * دگر نگذار نخل او چنين پست
شه مردان على از جاى برجست * پى معجز 119 عيان كردن « 2 » ميان بست [ b 30 ]
ز حكم شاه مردان پير و برنا * روان گشتند در دم سوى صحرا
برون شهر از بهر تماشا * هجومى شد ز خاص و عام پيدا
كه گويى آدمى شد ريگ صحرا * به سوى بحر چين از امر حيدر
روان گشتند خسرو ( ؟ ) تا به خاور * سواران جمله با روى منوّر
چه شاه دين و شاه چين و لشكر * سوى « 3 » دريا روان گشتند يكسر
ز اعجاز على آن منبع جود * زمين پيچيده شد مانندهء دود
لب دريا خلايق جاى بنمود * شه مردان به قنبر امر فرمود
كه بطلب ماهيان را نزد من زود * ز حكم پادشاه مخزن راز
به پيش بحر شد قنبر به صد ناز * سوى دريا نمود او بانگ آغاز
به امر شاه قنبر داد آواز * ز هر سو ماهيان كردند پرواز
ز سر تا پا تمامى شمع « 4 » گشتند * شنيدند اين و خاطرجمع گشتند [ a 31 ]
هامش
( 1 ) . شايد : فرا رست .
( 2 ) . كرد .
( 3 ) . سويى .
( 4 ) . شايد يكى از دو قافيهء « شمع » در اين بند ( مصراع اوّل و پنجم ) ، « سمع » باشد .