زبان لال است از تقرير حالش * خجل يوسف ز حُسن بىمثالش [ b 27 ]
ملك عاجز ز ادراك جلالش * فلك عكسى ز خورشيد جمالش
نيامد « 1 » در بيان وصف كمالش * فلك از بهر آن نام است قايم
ملك در ذكر آن ماه است دايم * به علم و فضل آن شاه مكرّم
خداوندِ خداوندان عالم * از آن عالم پر از فيض دمادم
به ذكرش خلق عالم صبح تا شام * به فكرش انس و جنّ از خاص [ و ] از عام
به امّيد عطاى او دد و دام * هزاران نام دارد آن نكونام
على باشد ولى مشهور ايّام * سليمان را هراس از حشمت او
خلايق را اميد رحمت او * بود گسترده خوان نعمت او
مشرّف گر شوى در خدمت [ او ] * به كام دل رسى از همّت او
جهان از غم اگر بهر تو تنگ است * اگر محبوب تو اندر فرنگ است [ a 28 ]
اگر درمان دردت زير سنگ است * اگر كام تو در كام نهنگ است
وگر صيد تو در چنگ پلنگ است * مكن زين بيش شاها ديده را تر
مريز از اشك بر رخساره گوهر * كه از فضل خود آن ماه منوّر
به هر جايى كه باشد بحر يا بر * به يك دم آورد پيشت برابر
وزير صادق « 2 » و با عدل [ و ] دين جفت * ز اوصاف شه مردان چنين گفت
غبار غم ز روى شاه چين رُفت * چه سلطان از وزير آن قصّه بشنفت
بهسان گل ، رخش زين مژده بشكفت * پس آنگه گفت آن نيكو پسر را
كه حاضر ساخت گنج سيم [ و ] زر را * گزيد از « 3 » لشكرش اهل نَقَر 95 را
مهيّا كرد « 4 » اسباب سفر را * مسلّح ساخت ارباب هنر را
طلب فرمود شه از هر كناره * جوانانى مثال ماهپاره [ b 28 ]
هامش
( 1 ) . شايد : نيايد .
( 2 ) . وزير و صادق .
( 3 ) . او .
( 4 ) . كرده .