نشاط عيش از وى دور گرديد * ز فرط درد [ و ] غم مقهور گرديد [ a 26 ]
انيس ناله [ ها ] فغفور گرديد * ز گريه هردو چشمش كور گرديد
ز ديدن ديدهها بىنور گرديد * ز محنت زرد شد مانند كاهى
نبودش غير درد و غم پناهى * زد آنگه دست بر لطف الهى
گذشت از تاج و تخت و پادشاهى * به كنجى غم نشست از دادخواهى
چو بر لطف خدا آورد انصاف * خدا را خواند هردم با دل صاف [ b 26 ]
قضا را آن شه چين با صد اوصاف * وزيرى داشت بس دانا و حرّاف
سفر كرده جهان را قاف تا قاف * حكيم عاقل [ و ] پير معظّم
جهانگير و هنرمند و مقدّم * به پيش شاه آمد آن مكرّم
به خدمت گفت كاى سلطان عالم * دلت را شاد گردانم مخور غم
به هر بيمار شاها مونسى هست * به هر درمان درد غمرسى هست ( ؟ ) « 1 » [ a 27 ]
مخور غم گر هزاران مفلسى هست * خبر دارم كه در مكّه كسى هست
كه او بشكسته « 2 » دلها را بسى هست * به هر علمى كه گويى اوست كامل
ز مهر اوست روشن ، خلق را دل * از او گردد مراد خلق حاصل
به پيشش هيچ مشكل نيست هايل * به دست اوست حلّ جمله مشكل
شهى با عدل و داد و بىنظير است * حكيم و عاقل و حكمتپذير است
رخش مانندهء شمس منير است * به وحش و طير و انس و جن امير است
ز پا افتادگان را دستگير است * شهنشاهى بسى با عزّ [ و ] جاه است
زمين و آسمانش خاكِ راه است * به جنّ و انس آن مولا پناه است
نهتنها انس و جن را پادشاه است * كه او سلطان ماهى تا به ماه است
هامش
( 1 ) . شايد : « به هر درمان دردى غمرسى هست » يا « به هر درمان و دردى . . . » .
( 2 ) . بشكست .