زوارق را چه كار آخر چنين شد * ميان بحر گويا شهر چين شد ( ؟ )
چه گويم گنج قارون بر زمين شد * چو كشتىها صدف زان تهنشين شد ( ؟ )
تك دريا پر از درّ ثمين شد * هزاران حيف از آن گلهاى شاداب
كه از باد مخالف ريخت در آب * دريغ آن تشنهكام اصل حباب ( ؟ ) « 1 »
دريغ از آن همه درُهاى ناياب * كه از بحر فنا گشتند سيراب
چه كشتى از جوانان گشت خالى * نشد آگه كسى بر آن حوالى
نكردى كس از ايشان قيل و قالى * پدر زان بىخبر بگذشت سالى
نمانده از پدر عمرش هلالى * جفاى دهر قدّش چون كمان كرد
رخش را به رنگ زعفران كرد * دلش را سرد از ملك جهان كرد
غمش زرد و ضعيف و ناتوان كرد * بهار عمر او رو در خزان كرد
ز شهزاده نشد چون حال ظاهر * در اين معنى خيال خلق قاصر
به هر جانب ز شهر و قريه آخر * فرستادند هرسو نامه وافر
نشد معلوم حال آن مسافر [ b 25 ] * پى تفتيش حالش همچو خورشيد
ز خلق مشرق و مغرب بپرسيد * ز حالش مطلقا واقف نگرديد
چو از هر چارهاى بىچاره گرديد * شد از فرزند خود يكباره نوميد
دل و دين را به ياد آن پسر باخت * به كار « 2 » غير كار او نپرداخت
لواى غم ز محنت بر دل افراخت * فلك چون يوسفش را دور انداخت
چو يعقوب آن حزين بيت الحزن ساخت * دو چشمش بود همچون رود جيحون
به رخ مىريخت هردم اشك گلگون * ز غم در گوشهاى « 3 » مانند مجنون
در آن بيت الحزن بنشست محزون * روان كرد از « 4 » سرشك چشم گلگون
هامش
( 1 ) . شايد : وصلِ احباب .
( 2 ) . شايد : كارى .
( 3 ) . گوشه .
( 4 ) . شايد : آن .