دلش بر اين عزيمت محتصر ( ؟ ) « 1 » شد * پى تحصيل اسباب سفر شد
به « 2 » عشقش هر دم آتش تيزتر شد * پدر ز آمال او چون باخبر شد
ز اندوه پسر حالش دگر شد * بسى با وى نصيحت كرد بنياد
نمود افسون به پيش او بسى ياد * ولى مقبول طبع او نيفتاد
ز هر سو ناصحان سويش فرستاد * دلش را زان نصيحت عقده نگشاد
چه شد معلوم آن شاه گهرسنج * كه سودى نيست در افسون ديرنج ( ؟ )
به صد تشويش و اندوه [ و ] غم و رنج * مهيّا پنج كشتى كرد از گنج
سه پانصد كس فرستاد اندر آن پنج * شه چين با هزار افغان و فرياد
رفيقان را زر و گنج و گهر داد [ a 24 ] * دل هريك نمود از سيم و زر شاد
ز جوى ديده سيل اشك سر داد * كه كشتى را سوى دريا فرستاد
چو شهزاده مرخّص گشت از باب * روان شد سوى دريا همچو « 3 » سيلاب
به پيش بحر چون رفتند بىتاب * همه تازه جوان چون درّ ناياب
فكنده چون صدف كشتى در آن آب * به راه دوست بس جانها فشاندند
به روز و شب خدا را بازخواندند * دمى از رفتنِ آن ره نماندند
كه روز چند در دريا بماندند * زوارق را به گردابى رساندند
چه گردابى ولى ديو سفيدى * كه كوهى را ز يك « 4 » فرسخ كشيدى
اگر گاو زمين اسمش شنيدى * دگر « 5 » فُلكِ فلك آنجا رسيدى
دگر خود را سر و سامان نديدى * نديدى كس چنان چيزى به عالم
ز پيشش جمله دريا در تلاطم * ز پيچ و تاب او خوردند بر هم
فرو رفتند 48 كشتىها به يك دم * چنان سنگى كه اندازند در يم 49
هامش
( 1 ) . شايد : منحصر .
( 2 ) . نه .
( 3 ) . همچون .
( 4 ) . در متن دستنويس به صورت « نيك » نوشته شده است .
( 5 ) . شايد : وگر .