ز چشم مست او بنمود مى ناب * ز لعلش گفتگوى عشق سيراب
ز چين هردو زلفش زُهره بىتاب * ز خورشيد جمالش ماه در آب
فتاده گه در آتش گاه در آب * نگار گلعذار ماهرويى
پرىصورت فرنگى جعد مويى * به هر جانب ز حُسنش گفتگويى
گل از گلزار حسنش برده بويى * از آن رو كرده شهرت در نكويى
به يك دم از كمند زلف مشكين * برآوردى فغان از جان شيرين
از آن حسن و جمال و عزّ و تمكين * اسير او شده شهزادهء چين
ز دستش رفته « 1 » آرام دل [ و ] دين [ a 23 ] * رخ خود را به خون آغشته عاشق
ز درد هجر او سرگشته عاشق * به خوابش ديده بود [ و ] گشته عاشق
ز جان خويشتن بگذشته عاشق * . . . . . . . . . « 2 »
. . . . . . . . . . . . . . . . . * نبودش در فراق يار چاره
دلش از مهر آن مه پارهپاره * نمود از عيش خوش وقتى كناره
خور [ و ] خوابش نبودى چون ستاره * شب [ و ] روز از غم آن ماهپاره
ز محنت بىخور و بىخواب گرديد * ز درد هجر او بىتاب گرديد
گلستان رخش سيراب گرديد * دو چشمش حلقه گرداب گرديد
چه شمع از آتش خود آب گرديد * شرار عشق بر جانش اثر كرد
ز آب ديده روى خويش تر كرد * ز شور عشق عالم را خبر كرد
ز شوق وصل او عزم سفر كرد * وداع ملك و مال و جاه [ و ] زر كرد
فداى راه جانان كرد سر را * انيس خويش كرد او چشم تر را [ b 23 ]
به دل بنهاد اندوه سفر را * وداع او ضرورت شد پدر را
گشود از چشم دل خون جگر را
هامش
( 1 ) . رفتهام .
( 2 ) . مصراع پنجم در متن دستنويس نيامده است .