كمرگاه رستم گرفت و ربود * بينداختش سوى چرخ كبود
شد از ديدهها اين جهانش نهان * ز اعجاز شاهانشه انس و جان
روايت كند رستم نامدار * چه شد تيره بر چشم او روزگار
شنيدم ز بالا خروش ملك * كه در ذكر بودند به فوق فلك
زمين و زمان پيش من تيره شد * جهان در جهان پيش من خيره شد
بشستم ز جان دست بىجان شدم * ميان هوا زار و نالان شدم [ a 15 ]
كه ديدم يكى گفت اى نامدار * چه خواهى از اين غم شوى رستگار
ز بالا نمايى چه عزم نشيب * ز روى ادب نه « 1 » ز روى فريب
رسى چون به نزديك آن شهسوار * بگو يا على تا شوى رستگار
ز چرخت بگيرد امير كبير * بزن بوسه بر مقدم آن امير
بياموز از وى تو آيين دين * كه باشد « 2 » به فردوس بالانشين
چه بشنيدم اين نكته را من ز گوش * ز تن رفت جان و ز سر رفت هوش
ز گردون نمودم چه عزم نشيب * دل و جانم از ترس شد بىنهيب
ز لطف جناب جهانآفرين * چه نزديك گشتم به روى زمين
بديدم ستاده همان شهسوار * خروشيدم و گفتم اى نامدار
بزرگان كسى را كه بالا برند * به وى از ره قهر و كين ننگرند
به چرخم رساندى مزن بر زمين * كه رسم بزرگان نباشد چنين [ b 15 ]
اگر جسم من نقش بندد به خاك * شوم از براى تو اندوهناك 292
چه برداشتى بر زمينم مزن * مروّت بود شيوهء بو الحسن
منم رستم اى پهلوان جهان * امان يا على الامان الامان
چه بشنيد بر دست شير خدا * گرفتش چه مرغى ورا در هوا [ a 16 ]
سبك بر زمين كوه را جاى داد * در لطف و احسان به رويش گشاد
تهمتن به صد احترام و ادب * ببوسيد قدمهاى شاه عرب ( ! ) « 3 »
ولىّ خدا گفت اى نامدار * به دين اندر آ تا شوى رستگار
هامش
( 1 ) . « نى » وزن را كاملتر مىكند .
( 2 ) . شايد : باشى .
( 3 ) . مصراع ايراد وزنى دارد . شايد : ببوسيد اقدام شاه عرب .