كمانى به بازو سنانى به دست * به بالاى رخش آن دلاور نشست
روان گشت چون شير در صيدگاه * كه خود را رساند بدان بارگاه [ b 11 ]
برآرد از آن نرّهديوان غريو * نماند كسى زنده از خيل ديو
بساط سليمان « 1 » برهم زند * برآن بوم و بر آتش اندر زند
در آن فكر بود چون رستم صفپناه ( ! ) « 2 » * به زودى رسد بر در بارگاه
كه ناگه به امر خداى جهان * شهنشاه دنيا و دين شد عيان
ز دست چپ آواز مركب شنيد * نگه كرد ناگه سوارى بديد
سوارى بديد او عجب در كمين * كه از هيبتش نه فلك راست بيم ( ! )
نشسته بر اسبى به مانند باد * كه بودى غلامى درش كيقباد
چه خورشيد افكنده بر رخ نقاب * ز نور لقايش فلك كامياب
تتق بسته تا عرش نور از سرش * هزاران فريدون [ و ] جم چاكرش
بزد نعره كاى رستم نامدار * نديده نبرد دليران كار
بگردان از اين ره تمنّاى خويش * مبادا كه آيد گزندت به پيش
نباشد سليمان چه افراسياب * كه بنياد او را رسانى به آب [ a 12 ]
نه اكوان ديو است نه اشكبوس * نه مانند ايران و كاووس [ و ] طوس
نه اين سرزمين است توران و چين * كه رستم نمايد به اينها كمين
به دل آن خيالى كه دارى به سر * برون « 3 » ساز اى رستم نامور
كه اين ملك جاى سليمان بود * نه مانند ايران و توران بود
چه رستم شنيد اين سخن زان سوار * دلش گشت از ترس او بىقرار
از آن نعره بازوش گرديد كند * عنان را كشيد و نگه كرد تند [ b 12 ]
چه آمد به نزديك آن شهسوار * باستاد آن مظهر كردگار
نگه كرد رستم چه او را بديد * بلرزيد بر خود به مانند بيد
به خود آمد و گفت اى نامدار * چه نامى بكن رسم خود آشكار
هامش
( 1 ) . براى تكميل وزن بايد « سليمان » را با اشباع ( الف ) خواند .
( 2 ) . مصراع به اين صورت از نظر وزنى نادرست است . شايد : در آن فكر بد رستم صفپناه .
( 3 ) . بيرون .