بدانست آن شاه شير خداست * سزاوار در شأن او لا فتى است
پس آنگه سپهدار ايران سپاه * خراميد آمد درِ بارگاه [ b 17 ]
بشد داخل بارگاه آن دلير * خرامان و خندان به مانند شير
نمودند تعظيم او سروران * ستودندش از هر طرف مهتران
سليمان بگفت اى سرافراز دين * شدى داخل فرقهء مسلمين
خوشا حالت اى رستم پاكزاد * كه دوران ندارد چه تو كس به ياد
خوشا حال پيران خوشا حال زال * كه دارند مثل تو صاحبكمال
جهان شد به كام تو اى نامدار * مخور بعد از اين غم تو در هيچكار
سپهدار ايران نمود آفرين * كه خالى مباد از تو روى زمين
اساس مجوسى به هم برشكست * پس آنگاه بر كرسى زر نشست
سليمان بپرسيد از گير [ و ] دار * كه چون بود رزم تو با آن سوار [ a 18 ]
بدانست رستم كه دارد خبر * سليمان از آن رزم پرشور [ و ] شر
بخنديد در دم به آواز گفت * گل گلشن دينم اكنون شكفت
چه حاجت به نزد تو اى كامران * كه گشتى تو واقف ز كار جهان
روا نيست اى سرور نامدار * به پيش تو تعريف آن كارزار
مرا گفت آن سرور پاكدين * كه باشم تو را بندهء كمترين
بفرما كنون آنچه فرمان توست * كه جان من و عهد و پيمان توست
سليمان بفرمود كاى پهلوان * هميشه تو را باد روشن روان
به ايران چه رفتى به خسرو بگو * كه در دهر جز نام نيكو مجو
بگرد از ره و رسم دين مجوس * مكن گوش بر حرف گودرز [ و ] طوس
كه تا نام يا بى به هردو جهان * ستايش كنندت كهان و مهان [ a 19 ]
و گرنه ز ديوان سپاهى گران * فرستم كه تابَش نيارند سران
بههم برزنم لشكر و كشورت * چه ايمان نيارى بكوبم سرت
كنم تيره بر ديدهات روزگار * ز گودرزيانت برآرم دمار
نماند نشانى ز آتشپرست * كنم نارت از پرتو نور پست
پذيرفت رستم همه آنچه گفت * ز ايمان رستم گلِ دين شكفت
رستم نامه ( فارسى ) — صفحة 15
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٥