كه دارى ز صولت نشان شهان * ز انوار رويت بزرگى عيان
شهش گفت ضيغم بود نام من * كه يعسوب 227 دينم به هر انجمن
سليمان مرا خود برادر بود * كه بر جنّ و انس جمله سرور بود ( ! ) « 1 »
تو خواهى كه برهم زنى تخت او * بپاشى ز هم كشور و بخت او
بيا اوّل از من بياموز جنگ * پس آنگه بكن عزم جنگ پلنگ
دگرباره رستم زبان برگشاد * كه اى شهريار نكواعتقاد
چرا برقع افكندهاى بر جبين * جوابش بفرمود سالار دين
كه از ما تو در دل چه دارى نقاب * گرفته است اختر رخ آفتاب
سياهى ز قلبت چه حاصل « 2 » شود * به تو مهر خورشيد مايل شود [ a 13 ]
ز دين مجوسى پشيمان شوى * به مردانگى ز اهل ايمان شوى
مبدّل شود مهر تارت 236 به نور * ز آتشپرستى شوى چون تو دور
پس آنگه ز چهره برآرم نقاب * به دنيا و عقبى شوى كامياب
چه بشنيد رستم درآمد به جوش * برآورد چون ديو نر او خروش
كه گويا تو از رزم من غافلى * منم شيردل رستم زابلى
ز ترسم فرارى به دريا نهنگ * به خشكى ز بيمم گريزان پلنگ
پدر زال و جدّم نريمان [ و ] سام * بيا تا چه دارى تو اى نيكنام
بخنديد مير عرب زير لب * كه اى پهلوان از تو باشد عجب
كه در جنگ گويى منم پور سام * ز جنگاوران لاف باشد حرام
ز مردى و شاهى چه دارى بيار * كه اين لاف هرزه نيايد به كار
به جلوه درآورد رستم سنان * بيفكند بر يال مركب عنان
سنانش به نزديك سلطان رسيد * سر نيزهاش را گرفت و كشيد [ b 13 ]
ربود آنچنان نيزه از دست او * كه گرديد رنجه سر شست او
به يك سمت صحرا فكنده امير * بغرّيد رستم به مانند شير
ز قرپوس زين گرزهء 249 گاوسار * ز سام و نريمان بُدش يادگار
هامش
( 1 ) . مصراع از نظر وزن نادرست است . شايد : كه بر جنّ و بر انس سرور بود .
( 2 ) . احتمالا : زايل .