كشيد از غضب برد بالاى سر * كه كوبد به مغز سر شير نر
گرفت از كفش گرز سالار دين * نجنبيد و زد گرز را بر زمين
كه پنهان شد از ضرب دستش به خاك * به وى آفرين خواند يزدان پاك
چه رستم چنان قوّت از شاه ديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
خروشيد و جوشيد و گفت اى عرب * رسيده است خورشيدِ عمرت به شب
كنون ضرب شمشير رستم ببين * به فرقت زنم تا رسد پشت زين
دو پاره نمايم تو را چون خيار * كه ماند ز من در جهان يادگار
شه شيردل تازيانه به دست * چنان زد كه تيغش بههم برشكست
دل رستم از تيغ صد پاره شد * ز غم همچو افعىّ خونخواره شد [ a 14 ]
كمان را برآورد باز و به تير * به سالار دين آن يل شيرگير
بينداخت چندان كه بودش خدنگ * نشد كارگر تير آن تيزچنگ « 1 »
كمان را ز غصّه بينداخت دور * خروشيد از روى كبر و غرور
كه باشى اگر قهرمان زمان * ز چنگال رستم نيابى امان
چه شهبازت اكنون ز بالاى زين * ربايم به زور و زنم بر زمين
ببندم دو دستت به ايران برم * به سوقات نزد دليران برم
از آن گفت سالار تخت نجف * بخنديد از روى شوق و شعف
كه از پهلوانان بود عيب لاف * خصوص اى دلاور به روز مصاف
دگرباره رستم برآمد به جوش * بزد نعره گفت اى شه پشمپوش
اگر كوه قافى ز پشت ستور * فرود آرمت من به بازوى زور
بيازيد چنگ و گرفتش كمر * چنان قوّتى كرد آن شير نر 269
اگر كوه بودى بكندى ز جا * نجنبيد از جاى شير خدا [ b 14 ]
فروماند بازوى رستم ز كار * بپيچيد بر خود به مانند مار
چه فوّاره از بينىاش خون روان * چكان گشت شد بازوىاش خون روان ( ! ) « 2 »
امير عرب شير دشمنشكار * مكان كرم سرّ پروردگار
بخنديد و گفتا كه اى زابلى * ببين قوّت خويش و زور على
هامش
( 1 ) . تيزجنگ .
( 2 ) . شايد يكى از قافيهها « دوان » باشد .