بيفتاد آن ديو مدهوش شد « 1 » * ز يك ضرب ، عفريت بىهوش شد
پس از ساعتى هوشش آمد به سر * چه روباه ماده « 2 » شد آن ديو نر [ b 10 ]
به قهر و غضب چون يل پيلتن * به كرسى نشست اندر آن انجمن
سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد * شدند نرّهديوان ز جان نااميد 183
سليمان ز رستم تعجّب بماند * جهانآفرين را نهانى بخواند
به آصف نگه كرد كاى نامدار * بود قوّت رستم از كردگار
چپ و راست ديوان تمامى به خشم * به رستم نگه كرد از زير چشم
كسى را نبد « 3 » جرئت دمزدن * نياراستى ديده برهم زدن
به نرمى سليمان در آن بارگاه * سخن گفت با پهلوان سپاه
پس آنگاه مجلس بياراستند * كشيدند خوانى كه مىخواستند
ز خوردن چه پرداخت گرديد راست * ز سالار مجلس 189 بسى عذر خواست
بيامد به نزديك ياران خويش * سخن گفت با نامداران خويش
كه فردا چه خورشيد گردد بلند * به بازوى مردم « 4 » درآرم كمند
بگيرم دو دست سليمان به زور * فرودآرم او را ز تخت بلور [ a 11 ]
به ديوان كنم روز روشن سياه * بساط سليمانى [ و ] بارگاه
به ايران برم تاج و تخت و سپاه * به كام دل شاه ايران سپاه ( ! )
دليران از آن گفته خندان شدند * به زير لب او را ثناخوان شدند
در اين گفتگو بود ايرانيان * كه خور گشت در چاه مغرب نهان
بخوابيد در دم جهانپهلوان * كواكب نمودار شد ز آسمان
چه خورشيد از شبروى بازگشت * به ايرانيان بخت دمساز گشت
سر پهلوان اندر آمد به خواب * به رفتن دلش بود اندر شتاب
بفرمود تا رخش را زير زين * درآرند گردان ايرانزمين
جهانپهلوان رستم تيزچنگ * بگفت و بپوشيد اسباب جنگ
عمودى به قرپوس زين استوار * نمود آن تهمتن چه سام سوار
هامش
( 1 ) . شايد : بيفتاد آن ديو و مدهوش شد .
( 2 ) . باده .
( 3 ) . نبود .
( 4 ) . شايد : مردى .