بفرمود تا رستم پهلوان * بيايد به آيين پيغمبران
خبر برد « 1 » شخصى برِ پور زال * كه برخيز و بر ديده دستى بمال [ a 9 ]
سليمان بساط نو آراسته * نشسته به تخت و تو را خواسته
بيا تا ببينى كه پروردگار * چه انعام كرده به اين شهريار
چه بشنيد رستم ميان را ببست * همان لحظه بر رخش رخشان نشست
بيامد به درگاه گر . . . « 2 » * ز ديدار او خلق شد بىقرار
چه شد پهلوان داخل بارگاه * چپ و راست افكند هرسو نگاه
نبد جاى خالى كه گيرد قرار * دلش تيره گرديد از انتظار
كه شايد مكانى بيابد نشان * نديد از چپ و راست جاى مكان
نجنبيد از جاى خود هيچكس * به دل كرسى ديو گشتش هوس
بيامد به نزديك آن نرّهديو * ز ديوان برآمد خروش [ و ] غريو
بزد نعره كاى ديو ناسازگار * تو را با مكان بزرگان چه كار
بود صدر هر مجلسى جاى من * نه جاى تو اى ديو ناهوشمند ( ! ) [ b 9 ]
نجنبيد ديو از هياهوى او * بزد بانگ بر رستم نامجو
كه گويا نديدى در اين انجمن * ز ديو و پرى عاجزى همچو من
كه جاى مرا كرد طبعت هوس * نكرد اين هوس در جهان هيچكس
بيا مردى خويشتن را ببين * پس آنگاه بر كرسى زر نشين
تو اى آدمىزادهء خيرهسر * ز آيين ديوان ندارى خبر
خيالت كه هستم چه گودرز و طوس * كه عاجز شوم از تو چون اشكبوس
و يا مثل پيرانم اى نامدار * كه از ضرب تيغت نمايم فرار
زنم آنچنان دست در گردنت * كه گردد سبك بارِ سر از تنت
برآشفت رستم از آن هرزهگو * گرفتش گريبان فشردش گلو
ز يك دست همپاى آن شوربخت * گرفت و كشيدش ز بالاى تخت [ a 10 ]
بزد دستِ آزاد در گردنش * كزان صدمه لرزيد جان در تنش
هامش
( 1 ) . برده .
( 2 ) . ناخواناست ، ظاهرا : گردونمدار .