سليمان به آصف نمود اين خطاب * بدان پور زال است اين كامياب
بيارا سپاه و بزن بارگاه * براى سپهدار ايران سپاه « 1 »
كه اين پهلوان جهان رستم است * چه او نامدارى به عالم كم است
در اين آمدن ز اهل ايمان شود * ز دين مجوسى پشيمان شود
به فرمان پيغمبر پاكدين * جهان يافت زينت چو خلد برين
زدند « 2 » بارگاه فلك دستگاه * كه بگرفت از پرتوش مهر و ماه
رسيده سر قبّهاش بر سحاب * از او يافته روشنى آفتاب
فروشى كه فرّاش گسترده بود * ز سرخ و سفيد و بنفش و كبود
شده خيره چشم از نگه كردنش * فرح يافتى قلب از ديدنش ( ! )
به صدرش زده تخت گوهرنثار 140 * كه از نور او ديده مىگشت تار
چپ و راست از جنّ و انس و پرى * به هم متّصل همچو انگشترى [ a 7 ]
صف آراسته همچو روز مصاف * به هر حالتى نرّه ديوانِ قاف [ a 8 ]
ز هر سو خلايق صف آراسته * چه فردوس مجلس بياراسته
به بالاى سر صف كشيده طيور * به هم ذكرگويان ز نزديك [ و ] دور
نشسته سليمان در آن بارگاه * كه شد خيره از روى او مهر و ماه
به پهلوى تخت سليمان ، وزير * كه از جنّ و انسش نبودى نظير
در آن صدر مجلس به صد افتخار * نشسته وزير ملك اعتبار
به نزديك تخت وزير [ و ] سرير * ز ديوان صفى راست گشته چه تير
در آنجا به كرسى يكى ديوسار * نشسته كه قدّش بُدى « 3 » چون چنار
سر نرّهديوان [ و ] سالار بود * ز هر جانبى او خبردار بود
ز ترسش رخ شيرمردان ز درد * گهى ارغوانى شده گاه زرد
دو چشمش فروزان چه مشعل ز دور * گريزان از او جنّ و انس و طيور
به آن شوكت و شأن پيغمبرى * چپ و راست استاده جنّ [ و ] پرى
ز سالار [ و ] لشكر همه بندهوار * صف آراسته از يمين و يسار [ b 8 ]
هامش
( 1 ) . اين سپاه .
( 2 ) . زدن .
( 3 ) . بودى .