قضيب از غايت ارتعاش از دستش بيفتاد و بغايت از دست بيفتاد ( ؟ ) تفاؤل را و نيز موجب پريشانى خاطرها گشت درويشى بود تنك حال كه حرفت خياطت كردى چو يافتى ، و الّا با مايهء فضل خود مىساختى بر پاى جست جست « 1 » و آن را برداشت به دستش داد و اين بيت ، فال نيك را بخواند : ( شعر )
و القت عصاها و استقرّت بها النّوى * كما قرّ عينا بالاياب المسافر * 9
چون خليفه در مستقرّ خلافت كه مستودع ممالك جهان و جهانيان است قرار گرفت برفور سر مروان حمار مىآوردند به موجب آنكه بو مسلم در پى او رفته بود * 10 و تيغ ظفر برآهخته و روز عدو دشمن كام را به شب وحشت انجام رسانيده و سرش با اين قطعه منبى از حسب الحال در نظم انشا آورده به خدمت مواقف ميمون فرستاد ( شعر )
لجّ الفرار بمروان فقلت له * عاد الظّليم ظلوما همّه الهرب
اين الفرار و ترك الملك اذ كشفت * عنك الهوينا فلا دين و لا حسب * 11
خليفه چون لطيفهء اين بشارت و فتحنامهء اين ظفر شنيد از آن فال نيكو كه درزى ناصح زده بود يادش آمد فرمود كه او را حاضر كنند و دوات وزارت پيش او بنهند ، گفتند : او استقلال اعباء اين مهامّ و اشغال را متحمّل نتواند شد و استيهال اين منصب سنّى از كجا دارد ؟ امير المؤمنين از حقيقت صدق و كمال ديانت و وفور تواضع گفت هنوز دو ماه نرفت كه آفتاب اقبال ما در زوال انحطاط و عقده اختباط « 2 » ، منكسف بود من در كنج عزلت و گوشهء اختفا منزوى بودم و از بند ازار « 3 » پاى كه مىبافتم « 4 » تزجية الايّام « 5 » قوت خود مىساختم اين ساعت من خلافت را شايستهام او نيز گرچه درزى است به نصابى كامل كه از هنر دارد وزارت را بايسته است . آن منصب نامدار او را مهنّا و مهيّا فرمود * 12 . و ابو مسلم به فنون شهامت و صرامت و انواع صلابت و شجاعت ، موادّ فتن و محن و اصول منازعات و معارضات بريده گردانيد و به وجود شوكت و صلابت او نهال عدل و نصف « 6 » در چمن امن و راحت راسخ و باسق گشت . چون كار ممالك به راى ثاقب و انديشهء صائب او مرتّب و مهذّب ماند اين بيت در ذكر مفاخر و نشر مأثر خود انشا كرد : ( شعر )
هامش
( 1 ) . شايد « چيست » ؟ !
( 2 ) . اختباط : بىراه رفتن .
( 3 ) . متن : آزار .
( 4 ) . شايد « مىيافتم » ؟
( 5 ) . تزجية الايام : گذراندن روزگار .
( 6 ) . نصف ( به فتح ) : داد ، عدل . ( منتهى الارب )