باز مىگشتند ماندگى نيز چو گرماگرم اثر كرده بود از دور خيمهاى پيدا گشت التجا به سايهء آن بردند صاحب وثاق ديكى درويشانه پخته بود . مأمون گفت مهمان خواهى ؟
گفت عزازة و كرامة ، امّا منجوق « 1 » عظمت ظلّ اللّه در كريچ تنگ
« إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ »
* 111 چگونه گنجد امّا سنّت نبوى * 112 است كه در كنج ويران غار در پس پردهء عنكبوت نشيند و عار ندارد ( شعر ) :
اضاحك ضيفى قبل انزال رحله * و يخصب عندى و المحلّ جديب
و ما « 2 » الخصب للاضياف ان يكثر القرى * و لكنّما « 3 » وجه الجواد خصيب * 113
آن ديك با ماحضر چنان كه بود به خدمتش بنهاد و او را از سر اشتهاى صادق ، آن طعام بغايت موافق آمد و لذّتى هرچه تمامتر از آن بيافت و مضيف تازهروى ، گرچه ايشان را نمىشناخت ، عذرى شكسته بسته مىخواست . مأمون با خواصّ خود گفت مزهاى عظيم يافتيم در اين طعام . مخلد بن الحسن * 114 گفت اى امير المؤمنين تكلّف در مائدهء توانگران بيش باشد امّا مزه در طعام درويشان نهادهاند . پس مأمون بفرمود تا آن ديك پر زر كردند ، به مضيف دادند درويش از شدايد نوايب بياسود و با استمرار امور بر وفق راحت محفوف به حظّ اكمل و نصيب اجزل .
محمد بن الجهم * 115 گفت در خدمت مأمون رفتم در لطف مخايل و حسن شمايل او توسّم و تفرّس نشر فضايل و بثّ محاسن مستوضح بود گفت يك بيت در مدح بخوان كه مثل آن نگفتهاند چنان كه كسوت الفاظش بر قدّ عروس معنى چست « 4 » آمده باشد و فحول فضلا چنان بكر موزون از حجلهء خاطر بر جلوهگاه دعوى و منصّهء بياض ننشانده باشند ، تا من ترا شهرى اقطاع دهم از امّهات بقاع كه از ارتفاع و انتفاع آن آسوده مانى . اين بيت بخواندم : ( شعر )
يجود بالنفس ان ضنّ الجواد بها * و الجود بالنفس اقصى غاية الجود * 116
گفت « ولّيتك همذان » چون ولايت همدان مقرّر فرمود گفت يك بيت ديگر در هجو بخوان كه نظير آن نگفتهاند چنان كه گوينده آن را از مطلع الفاظ جزل به مقطع معنى در هزل تخلّص كرده باشد كه شنيعتر از آن « 5 » بيت از حجرهء خاطرى بدر نيفتاده
هامش
( 1 ) . منجوق : ماهچهء علم و چتر و آن چيزى باشد كه از زر و سيم و غيره راست كرده بر سر علم لشكر و غيره مىنهند .
( آنندراج )
( 2 ) . متن : و امّا .
( 3 ) . متن : ولكنّها .
( 4 ) . چست : لايق ، سزاوار ( ناظم الاطباء ) برازنده .
( 5 ) . متن : شنيع آن ترا از آن .