تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور الوزاره ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
نارسيده خار تقدير در پاى تدبير او شكست و دستگير شد و او را پيش عبد اللّه طاهر آوردند به زبان ضراعت « 1 » و تذلّل از او درخواست كه بر جوانى من ببخشاى دل پير مادرم بر آذر مسوزان مرا بر برادر فرست تا او آنچه خواهد خود تقديم فرمايد نفس شمرده سپرى گشته بود و اجل او را زمان نداد و خواهش او را سود نداشت سر سرورى او برداشتند و به برادرش فرستادند و طاهر خود نقل به مستقر سرير مملكت و دار السّلام خلافت كرد لشكرش از ناهار « 2 » بىنوايى و فرط اشتها با معده‌ها نارى ملتهب ، و متوطنان بغداد خود در لگام‌گير حصار و شهربند مغافصهء اعتقال ، بىنوا و مضطرب بودند . و نيز امير طاهر از غايت فضل و عدل نمىخواست كه در عنفوان اقبال و طراوت امارت دولت مبدأ به مطالبت و مصادرت كند ، حال اختلال احوال بر راى امير المؤمنين عرض داشت . مأمون بر صدر مطالعت * 90 نبشت كه « استقرض من خالد بن جيلويه « 3 » ما يقيم به اود الاختلال » * 91 و اين خالد چندان مال داشت كه حساب كميّت آن چون جذر اصمّ ، منطق نبود ، طاهر حال توقيع و توقّع بر خالد ظاهر كرد جواب داد كه من قرض به كسى دهم كه شرعا و عنفا « 4 » از او مطالبت توانم كرد . من مأمون را در قضاى قرض ، امين ندانم طاهر اين حال بر رأى امير المؤمنين عرض داشت مأمون توقيع فرمود كه « انذرت ذمة طاهر » * 92 چون اجازت استيصال و ابادت « 5 » خالد يافت او را حاضر كرد و در شكنجه عقوبت كشيد ، گفت : « صبّوا عليه - السّياط » * 93 او گفت اى امير يك كلمه از بنده اصغا فرماى باشد كه ملايم طبع خداوندى باشد و موجب تخفيف عقوبت از بنده و ترفيه خاطر خطير مولانا . گفت بگو . گفت چندان پياده كه در لشكراند سوار گردانم و هر سوارى را جنيبتى ترتيب دهم و يك سال برگ و نواى لشكرت متقبّل و متكفّل شوم و مرا خلاص فرماى . گفت « آلآن و قد عصيت من قبل » * 94 اين ساعت كه نور شمع بصرت به صرصر عقوبت بنشست در دست محنت و چنگال نكال نوايب گرفتار آمدى در قفس خلاص مىجويى ؟ ! من خود ترا نيست كنم و هرچه هست بردارم . بفرمود كه باز او را در مششدر عقوبت كشيدند و دست تازيانه بر وى گشادند . فلمّا مسّ حرّ الجلد جلده * 95 . گفت « للّه رايك « 6 » » * 96 كلمه‌اى ديگر بشنو
هامش
( 1 ) . ضراعت : خوارى ، فروتنى ، زارى نمودن . ( منتهى الارب ) ( 2 ) . ناهار : گرسنگى . ( 3 ) . متن : خلد بن حيلونه . ( 4 ) . چنين است متن . شايد عرفا باشد ( 5 ) . ابادت : هلاك كردن ( 6 ) . درّك ؟