فاذا سمعت بانّ محدودا اتى * ماء ليشربه فغاض فحقّق
و من الدّليل على القضاء و كونه * بؤس اللّبيب و طيب عيش الاحمق * 47
بعد از خلفاى راشدين و ائمهء مهديّين خواستم كه به ترتيب از امويان مبدأ كنم و به عبّاسيان درآيم و از سخا و سخن هر يكى از ايشان نكتهاى ايراد كنم امّا در لگامگير « الخلافة بعدى ثلاثون » * 48 ناطقهء بيان ، حرون ماند و فاتحهء نجات « فزت و ربّ - الكعبة » * 49 كه مرتضى گفت خاتمهء سى سال بود كه مصطفى فرمود و خلافت به وفات او منقضى گشت ، پس عقل كه عاقلهء عالم معانى است بر تقديم و ترجيح اولاد عبّاس اشارت كرد و به موجب حديثى از مشكات نبوّت كه « ارقبوا الخلافة فى بنى - العباس » * 50 و ضميمهء اين حديث خبرى ديگر مشهور و در مسانيد « 1 » مذكور ، از جملهء پارسيها كه مصطفى عليه الصلاة و السّلام فرموده است « جاءنى جبريل و عليه قباء اسود درز بيرون ، فقلت اىّ زىّ هذا ؟ فقال زىّ ابن عمّك عبد اللّه بن عباس زىّ - الخلافة » * 51 و نزد كفات دهات و فحول علما پوشيده نماند كه ميان اين احاديث تناقضى نيست بدان سبب كه سرور آن خلفاى راشدين و ائمهء مهديّين كه شرف صحبت « خير الناس قرنى » * 52 يافتهاند هيچ غبار شبهت و گرد ريبت به روى روزگار ايشان ننشسته است و هركدام از غوابر اخلاف كه تقيّل « 2 » به خصال ستودهء اسلاف ساخت « فهو منهم » و اگر از جادهء « بايّهم اقتديتم اهديتم » * 53 تنكّب « 3 » كند آن مايهء جهالت و جلافت باشد نه پايهء امامت و خلافت .
فصل - اوّل خلفاى عبّاسيان ابو العباس عبد اللّه بن محمّد بن علّى بن عبد اللّه بن - العباس المعروف بالسّفّاح * 54 بود و به غزارت فضل و رزانت حكم مذكور و به انوار محمدت و الطاف معدلت موسوم و مشهور ، و از نثر سخنان او كه از لطافت با اجزاى هوا ممتزج است و از سلاست در سواقى « 4 » طبع با جان ، روان ، اينست كه : « ما اقبح بنا ان تكون « 5 » الدنيا لنا و اولياءنا خائبون عن حسن آثارنا » * 55 يعنى زشت باشد بر خلفا كه خلفاى ممالك دنيا باشند و مؤسّس قواعد دين كه دوستان را به نظر احسان محترم و دشمنان را به تيغ حرمان مخترم « 6 » ندارند . ( شعر )
هامش
( 1 ) . مسانيد : و مساند ، جمع مسند : حديثى كه آن را به گويندهء وى برداشته باشند . ( آنندراج )
( 2 ) . تقيّل : مانستن با كسى . ( منتهى الارب )
( 3 ) . تنكّب : برگشتن ، دور شدن ، انحراف . ( لغتنامه )
( 4 ) . سواقى ( جمع ساقيه ) : جويباران .
( 5 ) . متن : يكون .
( 6 ) . محترم : از بيخ بركنده و بريده و شكافته . ( منتهى الارب )