تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور الوزاره ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
كه قصهء مور و ملخ و ملك سليمان معروف است « و من اهدى اليه شىء فليقبل » * 65 شرعا مندوب « 1 » است فى الجمله اتّفاق بر تحرّى « 2 » ، وفاق افتاد ، گفتند ماش خير من لاش * 66 آن مويز به دلى شكسته برداشتند جبريل از اين طرف طرّقوا « 3 » زنان مىآمد سليمان تكيه زده بود گفت اى جمشيد تخت رسالت ، اى خورشيد افق بسالت « 4 » بحرمت بنشين چبو دست « 5 » دو مرغك ضعيف در جوار تو هستند مىخواهند كه به حكم « للقادم ان يزار » * 67 تشريف خدمت بيابند « 6 » تحفه‌اى درخور ضعيف خود دارند هرچه به اعزاز و اهتزاز باز گردد دربارهء ايشان تقديم فرماى ، ايشان در اين سخن ، مرغكان خجل و متشوّر در بريدند « 7 » خدمت كردند آن دانهء مويز در خدمت سليمان بنهادند ، سليمان برداشت بوسه داد ، بر سر و چشم نهاد . ايشان گفتند اى شاه تخت رخا * 68 ، اى رستم رخش صبا وسايل و كيد و شوافع مهيد « 8 » ما الّا كرم عميم سليمان ذو ملك تفقّد طائرا * 69 نباشد بارى سبحانه و تعالى اين لطايف عواطف بهرزه كس را ندهد . اللّه اعلم « 9 » حيث يجعل رسالته « 10 » * 70 ، شادمان از خدمت سليمان بازگشتند و مثل اين عائدهء كرم كه سليمان در عصر قدم فرمود ، در عهد مبارك اتابك سعد زنگى بن مودود اولاه اللّه المقام المحمود كه از وارثان ملك سليمان قدم بود خداى عزّ و جلّ اين تخت مملكت و سرير سلطنت بر اين پادشاه عادل سلالهء شايستهء بايستهء او كه از هر دو ميراث دارد پاينده داراد به سعادت هردو جهانش برخوردار بمحمّد و عترته . از مشايخ ثقات شنيدم كه اتابك سعد « 11 » زنگى سقى اللّه روضته و نوّر حفرته ، وقتى در يردگاهى خيمهء اقامت در اطناب اساس كشيده بود و بر انديشهء مقام به تحرّى مرام مشغول ، و جفتى پرستك بر طاق خيمهء خاصّ او خانه ساخته بودند ، اتفاق را از قضاياى غيبى « عرفت اللّه بنقض العزائم و فسخ الهمم » * 71 لطيفه‌اى روى نمود كه ضرورت ، كوچ مىبايست كرد و بسبب آشيانهء آن خطّاف « 12 » خاطرش پريشان بود دو سه روزى دامن شب بر گريبان روز مىدوخت از اجلال « التعظيم لامر اللّه » * 72 و اشبال
هامش
( 1 ) . مندوب : [ المندوب اليه ] : امر و كارى كه انجام آن از طرف بزرگان دين توصيه شده . ( 2 ) . تحرّى : قصد كردن ، جستن ، طلبيدن . ( لغت‌نامه ) ( 3 ) . طرّقوا : صيغه امر حاضر است به معنى راه دهيد و يكسو شويد . معمول است كه نقيبان عرب پيش سلاطين « طرّقوا ، طرّقوا » گويند . ( غياث اللغات ) ( 4 ) . بسالت : شجاعت و دليرى . ( غياث اللغات ) ( 5 ) . شايد : « چه بوده است » ؟ ! ( 6 ) . متن : بيايند . ( 7 ) . چنين است متن ( ؟ ) ( 8 ) . مهيد : آماده و ممهّد ؟ ( 9 ) . متن : يعلم . ( 10 ) . متن : رسالاته . ( 11 ) . متن : سعيد . ( 12 ) . خطّاف ( به فتح خ ) : پرستو ، چلچله ، جمع خطاطيف . ( معين )
دستور الوزاره ( فارسى ) — صفحة 103 | رضا انزابى نژاد / محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني