مرا كه كنج عزلت دلتنگ و پاى نشاط به سنگ داشت ، با مضيف خود حريف حركت گشتم به جيش حاكم تلاقى آمدم . او را ملاقات نمودم . مردى گشادهچشم ، قوىدل فراخسينه ، مبسوط اليد شديد السياسه ، درشتخو ، عظيم الغيظ يافتم . علما و سادات و تجّار و كسبه كوتاه دست را مراعات بليغ نمودى . الواط و اشرار و درازدستان را زشت شمردى . عدل را دوست بودى . در كارها براى خود عمل كردى . سخن مستشار و مؤتمن نشنيدى . سراير و ضماير افشا نمودى انديشهء دل به زبان آوردى . در عواقب امور نظر نكردى .
زياد به بخت متمكّن بودى مضمون : من فكر فى العواقب آمن من المعاطب « 1 » ، را مجهول شمردى مرا مثل : هر كشور را لشكرى است و هر تختى را بختى ، معين آمد كه : و لكلّ يوم قوم .
قومى از ارباب فلاحت و زراعت و اصحاب سودا و تجارت كه با من دوستان هم سنگ و خويشان يك رنگ بودند و جمعى از سوداگران روس و بازرگانان مجوس به التزام خدمتش بديدم . طرفه عجب داشتم كه اين مردم را با كه سر است و اين خود چه سفر است .
معلوم شد كه غرماى نظام الدولهاند ، كه ملك و مال اينان را به وزير و پيشكار بىمروت بىايمان تا مصدوق : لعن اللّه الراشى ، واقع آيد داده است :
شاه را آيد ارچه شير ژيان * روز نيك از وزير بد به زيان
زياده از سيصد هزار تومان ارباب طلب همراه داشت .
شرّ الناس من لا يبالى ان يراه النّاس مسيئا .
هامش
( 1 ) . در نسخهها : معاطب .