قرين به موت كه غيرتم هست اقتدارم نيست و حيرتم شرف به فوت آورد . از چنين معبر كه مقرّ شياطين بىدين و عفاريت زشت آئين بود نغول بىقراول از صحن آن حميده نى ديو بىجايزه از طرف آن گذشته بگذشتم . به شيراز درآمدم . شهرى ديدم از جمال دلبر خوشتر و از روى محبوب دلكشتر ، بيوتات و خانات رنگين معابد و مساجد سنگين :
حسبتها جنّة فى الحسن طيّبه * اغصان اشجار [ ها ] موشيّة الورق
پرسان پرسان به خانه دوستى از دوستان در شدم . دوست را خبر شد . به تفقّد و تلطّفم پيش آمد ، بارم از راحله بنهاد . به وثاقيم بنشاند . يار را كه هماره روئى چون ماه بود رخساره چون ضميران و گاه با دلى فسرده و خاطرى پژمرده يافتم . به حيرت اندر شدم . پرسش را مقام نيافتم . ديگر يارانم را خبر شد ، همه را شور شوق از پاى تا به سر در آن محفل فراهم آمدند .
ملاقات مرا از فتوحات غيبى و راحات الهى شمردند . مسرّت و بهجتى كامل يافتند . حاضر حاضر داشتند ، چون كام را از صرف طعام فراغتى حاصل آمد بگفتم : اى سر حق ناشناسان گوى ميدان شما ، مگرنه آن يارانيد كه به يك زبان هزار گونه الحان ميرانديد و يك انجمن را به هزار گونه سخن زيب و زينت مىداديد . از چيست كه همه دل مرده و خاطر افسردهايد ؟
يكى از احباب كه آداب ادب مىدانست و امثال عرب مىتوانست ، بفرمود كه همانا خبر : كلّ شىء دولة حتّى البقاع ، بشنيدهايد . اين خبر مخالفش را نيز شامل است . اين خاك را كه به اولياى پاك و پاكيزه رويان چالاك مىستودند ، كنون مأمن اهريمن و