حاكمى صلاح انديش است پيشكار دربار شهريار كه اصل شجر شرارت و آزار است . پس از جرح و تعديل حكّامى چند حسين خان مقدم مراغه آجودان باشى سپاه نظام خيريّتانتظام را برين ملك و مملكت كه هماره مدار دولتى و محل سلطنتى چون ديالمه و اتابكيه و آل مظفر و قريب العهد حسين على ميرزاى فرمانفرما كه مهين پسرى از شاه رضوان جايگاه ، الحق شاهى با ابهت و دستگاه بود حكومت بداد .
اساء رعيا فسقى ، منافى راى ارباب دانش كه بايست تقويت كند و جانب نگاه دارد ، با اقتدار بايد و استخوان سخت كند ، خدمت را ساخته شود كه :
سالها بايد كه تا يك مشت پشم از پشت ميش * عارفى را خرقه گردد يا حمارى را رسن
سفاهت آغاز داشت و شناعت بنياد نمود . به تضييعش بكوشيد . دستش از كار و رونقش از بازار برفت . از كار حكومت بماند .
كسى احكامش را در هيچ محلى نخواهد . اجامر خودسرى آغاز داشتند . از هركناره سركشى برخاست ناگزير ملك را بگذاشت و به دار الخلافه برفت . چنين خلق كه خلق ايشان را بديدى و بشمرديم خود سر بماندند . نيكان اعيان مبتلاى اينانند . اين است احوال ما مردمان .
مرا بر ايشان [ دل ] بسوخت . ملول خاطر و كوفته دل گشتم . پا به دامان آن زاويه بپيچيدم . خلوت اختيار كردم . عزلت پيش نهادم . به انتظار ميعاد حج بنشستم كه بشيرى از دار الخلافه رسيد و بشارت بازگشتن حاكم رفته بياورد . مشاهير شهر استقبال را پذيره گشتند .