الكرام را كه مرا از سن صبى واجب و فرض و لازم فرض بود اختيار نمودند . چون به دار الملك شيرازم ياران همراز و دوستان دمسازم بود و كيف آن محل را محطّ اوليا و مولد ادبا شنيده بودم ، جايگاه اهل نظر و آرامگاه اصحاب بصر مىشمردند مقصود و مقصد را از آن طريق احرام بستم :
رهى به پيش گرفتم كه از مخافت آن * برو نگشت فلك تاش خون نگشت جگر
ز حد كوهش در صدر آسمان شمشير * ز نوك خارش در عرق اژدها نشتر
دير باز نشيب و فراز آن را طى كردم . منازل شاق را به قدم اشتياق بسپردم :
گاه با ادهم چرخ هم عنان بودم گاه با ماهى زمين هم زبان .
چون به سرحد آن ديار رسيدم ، بهر بقعه كه بگذشتم ، رقعه از فردوس ديديم و هرچشمه كه بديدم رشحه از حيوان شاهد داشتم :
خاكش همه كافور و عنبر * آبش همه سلسبيل و كوثر
از غايت تنزّه خوبى [ و ] دلكشى * پنداشتم كه جنّت عدن است از خوشى
رأيت ازهارها بالطلّ ممتزجا * كانّها خدّ خود حفّ بالعرق
در چنين آب و خاك فوجى از عفاريت هولناك يافتم . بهرگامى از راهزن و حرامى غوغاى عامى بود . بهر قدمى طايفه و حشمى مقتول و منهوب ، مصداق جنّة ترعاها الخنازير مشهود داشتم غيرتم