حضرت شاه به شير سياه ملقب . حيف و ستم در طبيعتش چنان مركوز و مدغم كه عدل در ميزان حساب و فصاحت در امّ الكتاب . بر آن نواحى مالك رقاب و حكمران آمد . به صحّت رسيد كه هرشب بر سبيل التزام سيصد نفر از عواتق و صبايا تسليم بايستى ، به حكم الظلم يزيل النعم ، قهرمان سخط خداوندى جعفر قلى خان كرشادلو را كه از خانه قديم ساقط و از زندگانى اجداد امجاد فاقد گشته بود ، دويم باره امداد داد . او مردى است به مخايل شهامت و فروسيّت آزموده و يگانه و در مراسم پيكار و كارزار ثانى رستم و اسفنديار :
فتى سيفه امضى من الموت حده * و لا شىء امضى من عزماته
عنان پنج مرد افكن گرز دار * به گيتى چو او كس نديده سوار
هنگام ستيز و آويز خصم اگر سيل دمان است گردآسا از عرصهء هستيش برانگيزد به وقت نبرد ، مرد اگر فريدون و ناپلئون است نابود آيد با گروهى از تركان ايل و تركان دلير ، همه پلنگان پى و نهنگان خشمناك :
ز مادر مگر جنگ را زادهاند * پى كينه چون نيزه استادهاند
قوم اذا ليسوا الدروع تخالهم * صمّ الجلا مد فى غدير المآء
متدرّبين الى القراع تفيأوا * اظلّ الرماح لكلّ يوم لقاء
چون بر سربى « 1 » از قطاة فوجى از عقاب و بر جمعى از عصات آيتى از عذاب درآميختند به سان ثعبان مجروح بر جارح يا گرگان جايع بر رمه از نعاج ضجاج :
هامش
( 1 ) . سرب : دستهاى از پرندگان در حال پرواز .