داشتيم ، به نوعى كه بدون حضور يكديگر عيشها منغّض و خاطرها مشوّش داشتيم . وقتى دراز برين بگذشت . مرا اقبال بيدار بود ، پيوسته بر همگنانم مزيت و زيادتى صورت دادى . دوست را حسد دامن گرفت ، چنان كه رسم ارباب حقد است تفتين و تضييع خواست ، چنان كه برادرانم را كه جان و مال به دوستى و حب من وقايه و ايثار مىداشتند بر من بشورانيد ، تا نامهربانى و بيگانگى در ميان آمد . چون بارى تعالى را مشيّت بر عزّت من بود مقصود بدانديشانم صورت نگرفت .
* * *
[ يكى از اشراف و اعاظم اصفهان را با منش سوابق دوستى . . . ]
يكى از اشراف و اعاظم اصفهان را با منش سوابق دوستى ثابت پادشاه بزرگ فتحعلى شاه نوّر الله تربته به جرم شرارت و مردم آزارى كه بر او ثابت داشت مصادرهاش فرمود و به حبس دار الخلافه آورد .
مرا مراعات وفا دامن گرفت پاس حقوق محرّك گشت . بيشتر از پيشتر گرمى گرفتم . مراوده و آميزش و پژوهش نمودم . دلجوئى و نيكوئى زياد كردم . غالبا ليلا و نهارا با يكديگر مخلوط و محشور بوديم . مردى حيلهباز و مكّار بود . نوشتجات مزوّرانه كه در آن مداخلهاى كلّى از ضياع و عقار اصفهان درج بود به لباس يك رنگى و يگانگى مرا مىنمود . اين حيله را به اوقات متعدّد و مختلف معمول داشت تا به جائى كه خود را نزد من از ارباب دولت و اعتبار جاى داد . اطمينان كلى حاصل آمد . مالى خطير از من برد و خورد . وصول و ايصال [ آنسان كه من گفتهام :
گر به دستش قراضهاى افتد * زو نشايد گرفت تا محشر