در انتظار تو بودم اميدوار امشب * نيامدى و مرا كشت انتظار امشب « 1 »
شام موعود به پايان آمد . از يار معهود خبرى نيامد .
خواجهسرايان را به خبرگيرى بفرستاد . به حجرهء خيال در شدند . از او و آنچه در آنجا نهاده بودند نشانى نيافتند . بهر سو جستجو كردند اثرى نجستند بهر طرف از اطراف سواران چابك گسيل كردند به گردش نرسيدند :
بر سينهء او دست ندامت بنهادند * بر ديدهء او كحل ملامت بكشيدند
همانا در اين اربعين عيار را اسبى به سوقان در كمين بود .
* * *
[ حكايت : قنّادى را قلّت مئوونه و نكوهش آشنا و بيگانه از . . . ]
حكايت : قنّادى را قلّت مئوونه و نكوهش آشنا و بيگانه از دار الخلافه متوارى و به زاويه حضرت عبد العظيم منزوى ، به تحصيل قوت و دفع بينوايى دكّهء حلوايى بگشود . ديرى در آن بقعه به قناعت بغنود . حكايت كرد كه روزى مردى به هيأت بنّايان سراسيمه و پريشان به دكّان من آمد . بدانسان كه مرا گمان آن شد كه از ستم جبّارى و ظلم ستمكارى پناه مىجويد و راه مىخواهد . آهستهام بخواند و بگفت سخنى دارم ، احدى را محل اعتماد درين محل نمىبينم ، در روى تو آثار كرامت و جوانمردى مىبينم . با تو در ميان مىخواهم .
بخداى پاك و به صاحب اين خاك قسم خور كه فاش نسازى و مرا
هامش
( 1 ) . اين بيت در نسخهء « ح » نيست .