مقصوره دويدند ، هيچكس را نديدند و زهر آتشى را نچشيدند . آخوند را خبر افتاد ، به رياضتگاه بتاخت ، مشعبد را نيافت . از نقمت چنان نعمت آتش حسرت در كانون طبيعتش اشتعال يافت ، همانا آتش موعود مكّار را ما صدق بود . با كمال اندوهمندى و دلمردگى به طلب زر شدند ، معدودى پول سياه يافتند . روز روشن برايشان تيره و ديده حرص و آزشان خيره گشت . گريبان را به بينوايى و نادانى چاك ، سر و رو را از زمين حسرت و حرص پر خاك .
اهل قريه را خبر افتاد . دوستان به دل سوختگى تسلّى مىدادند و دشمنان تشنيع و تفضيح « 1 » مىنمودند . برخى پوزخند مىزدند .
جمعى ريشخند مىكردند . يكى مدفن اين همه زر را پرسيدى .
ديگرى از سهم خود جويا گشتى . آن يك گفتى مولانا تو فقيه مردى .
زكات اين همه زر مسكوك به غايت دشوار و ناگوار است . ديگرى گفتى : خاموش عقل و دولت قرين يكدگر است ، بگداختى و شمش ساختى و زكات برخاستى . مسكين را خسران مايه كفايت نبود كه شماتت همسايه مزيد آمد :
حرص است كه مرد را زبون مىدارد * از هرچه زبونتر است دون مىدارد
آن را كه سر اندر سر سوداى وى است * چشم طلبش غرقه به خون مىدارد
در خلال اين اختلال شاه رضوان جايگاه به شكار به قريهء مزبور نزول فرمود . به اولياى دولت و نزديكان حضرت شاهنشاهى كه مبنا و
هامش
( 1 ) . ح : تقبيح .