مولوى « 1 » در تحصيل تقرب سلطان حقيقى گويد :
در بهاران كى شود سر سبز سنگ * خاك شو تا گل بروئى رنگ رنگ
ز هر شاهان خور مخور شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان
زانكه ز ايشان خلعت دولت رسد * در پناه روح جان گردد جسد
هركجا بينى برهنه بينوا * دان كه او بگريخته از اوستا
هركه از استا گريزد در جهان * وان ز دولت مىگريزد اين بدان
و الّا از مقصود بازمانى :
دامن دولت چو بدست او فتاد * گر بهلى باز نيايد به دست
چنان حريص مىبايد كه ناملايم مطلقا نبيند كه خاردشت محبّت گل است و ريحان است ، چنان كه مهين شما اطال اللّه عمره و بقاه با حصول بار حضور همايون حجب و عجب از بساط قربش بازداشت :
شاه را خواهى ببينى خاك شو درگاه را * ز آبرو آبى بزن درگاه شاهنشاه را
دو بامداد گر آيد كسى به حضرت شاه * سيم هرآينه در وى كند به لطف نگاه
هامش
( 1 ) . نام شاعر در ح نيست .