اسم كتاب چنان كه ديدهايم درين ترجمه « قصة فيروز شاه ابن الملك داراب « 1 » » است ولى در پايان مجلدات معمولا بجاى قصه كلمهء ( سيرة ) به كار رفته است ( يعنى : سيرة فيروز شاه ابن الملك داراب « 1 » ملك فارس » و بنابراين بهتر است كه اين كتاب را « كارنامهء فيروز شاه پسر شاه داراب » بناميم .
اسم مترجم يا گزارندهء عربى اين داستان را نيافتهام و از مقدمهيى كوتاه كه خود بر كتاب نوشته معلوم مىشود كه قصهء فيروز شاه از قصههاى رايج ميان مردم بوده و قصاصان آن را روايت مىكرده و بعضى از آنان مطالبى بر آن مىافزوده و برخى چيزى از آن مىكاستهاند و نويسنده براى احتراز از اين زيادتها و نقصانها آن را بقيد تحرير درآورد و اشعارى از گفتار بزرگترين شاعران بر آن افزود و از طولانى كردن داستان به نحوى كه موجب ملالت خواننده شود يا از اختصارى كه مايهء تباهى داستان گردد و حوادث را از رونق بيفگند اجتناب نمود .
اين مقدمه بصراحت ناطق است بر آنكه داستان فيروز شاه سينه به سينه و دهان به دهان مىگشت و بنابر رسم ممالك اسلامى قصاصان آن را براى مردم روايت و در آن تصرف مىكردهاند و مقايسهء كوتاهى ميان دارابنامهء فارسى و متن عربى قصهء فيروز شاه نحوهء اين تصرف را كه در روايت فارسى آشكارتر است به خوبى نشان مىدهد .
اما در كيفيت بيان قصه هم دو كتاب باهم اختلافهايى دارند . در متن عربى قصهء بهمن پسر اسفنديار و كيفيت مباشرت او با دخت خود و مرگ او و نشستن دختر بجاى وى و زادن پسر و افگندن او در صندوق و نهادن صندوق در آب و افتادن آن بدست ماهيگيرى كه او را بپسرى پذيرفت آمده است . ماهيگير داراب را در سيزده سالگى بنابر نشانيهايى كه در صندوق او يافته بود نزد مادر كه ملكهء ايران شده بود برد و چون مادر فرزند خود را برومند يافت خشنود شد و بشكرانه تاج شاهى بر سر او نهاد . . .
بنابرين چند صفحه از اول داستان كه در روايات ايرانى ( پهلوى و فارسى ) كمابيش به همين صورت و بصورتهايى نزديك به آنست در نسخهء فارسى داستان ( يعنى دارابنامهء حاضر ) ذكر نشده و آغاز داستان در نسخهء فارسى مطابق است با آنچه
هامش
( 1 ) - در اصل : ضاراب .