ملك داراب رو بفرخزاد كرد و گفت اى پهلوان ترا با برادرت چرا جنگ شد ؟
فرخزاد خدمت كرد و گفت ملك را بقا باد . من به حكم شاهزاده در ميدان رفتم كه با علطور جنگ كنم و خون ملك خالد را از آن حرامزاده بخواهم . بهزاد نيز در ميدان آمد . گفتم كه از ايام ما تقدّم رسم چنان بوده است كه اول هركه در ميدان رود ميداندارى از آن او باشد . گفتم كه تو از ميدان بيرون رو كه تا من جنگ كنم ، قبول نكرد . خواستم كه او را ادبى كنم ، مركبم خطا كرد و از پشت مركب درافتادم . ملك داراب گفت ما مبارزى جمله را ميدانيم كه هريك در روز جنگ چه مقدارند . بهزاد يگانهء عصر است اما تو بجاى پدرى و يادگار پهلوان پيلزور و پيلتنى . اما با بهزاد كه برادر كهتر تست ، به چشم حقارت « 1 » ننگرى . اما بهزاد نيز حد خود نگاه دارد و از سخن تو بيرون نباشد . پس اشارت كرد تا گردان برخاستند و آندو برادر در حضور ملك داراب يكديگر را در كنار گرفتند اما آن كين از دل ايشان بدر نرفت . ملك داراب گفت دريع از مرگ ملك خالد . اما نه وقت عزا داشتن است كه جاسوسان ما چنين خبر آوردهاند كه فردا روميان جنگ خواهند كردن . شما نيز بكارسازى حرب مشغول باشيد . لحظهيى در پيش ملك داراب بودند بعد از آن پراگنده شدند و اسباب جنگ مىساختند .
فرخزاد در انديشهء آنكه ناموس خود بچه قايم كنم . منادى كنان منادى ميكردند تا وقتى كه دولت شاهزنگ بسرآمد و طناب سايهبان ليل را بدست خنجر آفتاب قطع كردند و عنقاى شب تار را پروبال بركندند و سلطان روز را تاج زرين بر تارك سر نهادند و پردهء ظلمت از پيش ديدها برداشتند . در رفتن شب و آمدن روز گويد ، بيت :
چو آن شب خيمه در كوى عدم زد * بصدق از مهر در دم صبح دم زد
شد از عنقاى زرينبال افلاك * بلعل و زر مكلل جبههء خاك
هامش
( 1 ) - در اصل : حقارت درو .