سيامك رسيد و گفت حكم شاهزاده چنين شده است كه ازين دو مبارز يكى در ميدان جنگ كنيد و يكى بازگرديد كه از براى ناموس ما بد باشد كه دو مبارز كه در سپاه ما از شما مبارزتر نيست در ميدان اين كافر آيند ، اينروا نباشد . بهزاد رو در فرخزاد كرد كه تو از ميدان بدر رو و ميدان علطور را به من بگذار . فرخزاد گفت برادر بزرگ منم . شرط نباشد كه من از ميدان بدر روم و تو كه از من كوچكترى در ميدان باشى . تو از ميدان بيرون رو و ميدان علطور را به من بگذار . بهزاد گفت ميداندارى به بزرگى و كوچكى نيست . هركه مبارزتر ميدان به دو اولىتر . فرخزاد را اين سخن ناپسند آمد ، زيرا كه در جنگ مصر فرخزاد را بىاختيار از پشت مركب برگرفته بود و فرخزاد آن انتقال داشت . تصور كرد كه بهزاد آن سخن را به دو مىگويد . در غضب رفت و گفت برو و كودكى مكن كه در روز جنگ هزار همچون تو بايد كه غاشيهء مرا بكشند ! ترا چه حد آن باشد كه در جايى كه من مبارزت كنم تو آيى و دعوى مبارزى كنى ؟ بهزاد مبارز عالم بود و سوارى بود كه در آن عصر مثل خود نداشت . برابر سيامك چون اين سخن بشنيد او نيز تند شد . گفت اى فرخزاد لاف مزن و دعوى مكن . هرچند كه برادر بزرگتر منى ، اما در روز جنگ حريف من نيستى . امروز از تو خيلى تحمل كردم . سخنت را جواب نمىگويم .
حد خود بدان و بخوشى از ميدان بدر رو و ميدان علطور را به من بگذار تا بىآب - روى نگردى . فرخزاد چون ديد كه برادر او را بىآبروى كرد در غضب رفت و عمود بركشيد و بر بهزاد حمله كرد . بهزاد با خود گفت كه برادرم عظيم مغرور شده است بر دست و بازوى خود ، گمان آن دارد كه هيچكس در عالم با او برنمىآيد .
هنر خود او را بنمايم . اين انديشه كرد و سر دست برهنه پيش برد و گرز فرخزاد را بدست برهنه بگرفت و زور كرد و از دست برادر بيرون كشيد و بدور انداخت . و عنان مركب را بر علطور راند . ملك داراب و فيروز شاه بر بهزاد آفرين كردند . اما چون بهزاد بگدشت ، فرخزاد را قهرش عظيمتر شد . تيغ بركشيد و از عقب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٧٨