مبارزان تحسين كردند . فرخزاد با خود گفت كه مرا ديگر درين سپاه نمىبايد بودن كه در پيش گردان ايران بىناموس شدم . اما چون بهزاد نيزه از دست علطور در خاك انداخت ، علطور در غضب رفت و گفت ، اى ايرانى مكار با تيغم چه كنى ؟ دست برآورد تا تيغى بر بهزاد راند . بهزاد مركب درو جهانيد و قبضهء تيغ در دست داشت . بكشيد و چنانش در زير بغل زد كه يك دست و سينهاش در خاك انداخت . رنگ از روى شاهنوش برفت . عظيم از آن ضرب بترسيد .
از آن طرف ملك داراب آفرين كرد . حكم كرد تا طبل آسايش زدند . گفت پهلوان بهزاد نيكو رفت كه خون ملك خالد را نگداشت . سپاه از هم بازگشتند .
ده هزار مرد كه خدمتكاران علطور بودند ، در خاك ريختند و جمعى در ميان ميدان آمدند و علطور را برداشتند . دم مركبان ببريدند . فغان از آن سپاه برآمد .
شاهنوش گفت دريغ از پهلوان علطور كه برايگان هلاك شد . اگر ما آن ايرانى را به قيصريه نفرستاده مىبوديم ، بعوض پهلوان علطور مىكشتيم . اما پدرم در قيصريه او را بكشد . طرمتاش گفت اى شاهزاده ، هرچند علطور كار خود كرده بود اما اين دو سوار كه امروز بسبب علطور باهم جنگ كردند مبارزان سپاه ايران اين دو برادرند . اما اينكه غالب آمد برادر كهترين بود . نامش بهزاد است . اگر اين يكسوار نباشد جواب سپاه ايران آسان توان گفتن . اما فردا بدولت تو در ميدان روم و كشندهء علطور را در ميدان بخواهم و بزارى زارش هلاك گردانم . حاليا حكم كن كه علطور را بقيصريه برند كه ما را نه وقت تعزيت داشتن است . حكم كن تا منادى جنگ دراندازند . شاهنوش حكم كرد تا سپاه بكارسازى حرب مشغول شدند .
اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف ملك داراب بر تخت برآمد . حكم كرد تا جملهء گردان ايران حاضر شدند و هريك برجاى خود قرار گرفتند . فرخزاد سر در پيش انداخته بود و از غايت انفعال سر بر نمىآورد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٨٠