ديگر در ميدان رويد و اين حرامزاده را بياريد كه بعوض قاهر شاه در بند كنيم .
برانگيخت سوارى ديگر . فيروز شاه گفت اين كيست كه بميدان رفت ؟ گفتند ملك خالد است پدرزن قاهر شاه كه عم اوست . فيروز شاه گفت بد كرد كه بميدان رفت كه علطور حرامزادهيى بد است . چون خالد به علطور رسيد نعره بر علطور زد كه اى حرامزاده جان كجا برى ! و به نيزه حمله كرد . چون چند حمله در ميان آن دو مرد مبارز خطا شد ، از ناگاه علطور كمين بر خالد برگشود و يك نيزه بر پهلوى خالد زد كه از ديگر پهلويش بيرون رفت . خالد درافتاد . آه از جان فيروز شاه برآمد . جملهء گردان دريغ خوردند . هم از قلعهء خالدآباد جوانى مبارز عزم ميدان كرد ، بسيار بكوشيد ، عاقبت بدست آن حرامزاده هلاك شد .
مؤلف اخبار روايت مىكند كه سى مبارز از قلعهء خالدآباد و خرمآباد بدست علطور حرامزاده بهلاك آمدند . طبل بشارت در سپاه روم فرو كوفتند . شاهنوش تاج در كلهء سر بگردانيد و عظيم خرم شد . فيروز شاه گفت اى گردان آخر مىبينيد كه از اين كافر حرامزاده بر سپاه [ ما ] چه آمد ؟ چرا تحمل مىكنيد ؟ فرخزاد پيش فيروز شاه ايستاده بود . چون اين سخن بشنيد مركب برانگيخت و رو بميان ميدان كرد .
مؤلف اين داستان روايت كند كه بهزاد در قلب لشكر ايستاده بود ، او نيز بىاختيار مركب برانگيخت . هريك از طرفى عزم ميدان كردند . شاهنوش گفت بنگريد كه ايرانيان چگونه عاجز شدند كه دو دو بميدان مىآيند . فيروز شاه نيز آن بديد . گفت هيچ پسنديده نيست كه دو مبارز در ميدان يك كس رود . به سيامك اشارت كرد كه در ميدان رو و ازين دو مبارز يكى را بيرون آور . سيامك نيز مركب در ميدان جهانيد . چون بهروز و فرخزاد در ميان ميدان بهم رسيدند فرخزاد رو به بهزاد كرد و گفت چون دانستى كه من در ميدان آمدم ، تو چرا آمدى ؟ بهزاد گفت اول من آمدم . فرخزاد گفت اول من آمدم . ايشان درين گفتوگو بودند كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٧٧