رسيدن . نام من صندلوس است . كشتى شما را من غرق كردم كه ترا ديدم و ترا دوست داشتم و ترا از غرق رهانيدم و بدين مقام آوردم . اين مقام منست ، تو مونس و يار من خواهى بودن . اما امكان ندارد كه هرگز ازين موضع بدر روى .
اكنون مدت چند سالست كه من درين جزيره بسر مىبرم . مرا بشهوت زحمت نمىدهد اما با من بازى مىكند . اكنون من در دست اين ملعون گرفتارم . هيچ نميدانم كه چارهء من چه خواهد بودن !
قادر شاه هنوز سخن دختر تمام نشنيده بود كه آن جنى درآمد و يك نعره بر قادر شاه زد كه : هى ! تو چه كسى ؟ و بچه دل و زهره و جگر در ايوان من آمدهاى ؟
قادر شاه تيغى با خود داشت ، كه در آن لحظه كه از فيروز شاه جدا شد تيغى با خود داشت ، آن تيغ را بركشيد كه بر جنى زند ، دستش بلرزيد و تيغ از دستش بيفتاد . آن جنى قادر شاه را از زمين در ربود و بر بالاى سر برآورد و ميخواست كه بر زمين زند و هلاك گرداند . آن دختر شفاعت كرد و گفت : اى صندلوس تو ميروى و مرا تنها ميگذارى « 1 » من بغايت ملول ميشوم او را مكش تا من به دو مشغول باشم . صندلوس سخن آن دختر بشنيد و قادر شاه را نكشت ؛ برابر آن تخت حجرهيى بود ، قادر شاه را در آن حجره در بند كرد و آنچه از خوردنى از براى آن دختر مىآورد آن دختر بقادر شاه ميداد . دايم آن دختر با قادر شاه سخن ميگفت . روايت كردهاند كه قادر شاه مدتى پانزده سال در آن قصر با آن دختر بماند تا بهزاد بيايد و صندلوس را بكشد و ايشان را خلاص كند و آن سخن در مجلد ششم گفته شود انشاء اللّه تعالى .
ما آمديم بر سر قصه و داستان شاهزادهء ايران فيروز شاه نوجوان و از وقايع او كه بچه رسيد .
مؤلف اخبار چنين روايت كرده است كه اين عين الحيات خيلى عاشقان داشت .
اول كسى كه دعوى محبت عين الحيات كرد شاهزادهء ملك كشمير پسر شاه بهرام
هامش
( 1 ) - در اصل : مىگزارى