تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
قادر شاه خلاص شد . قادر شاه معلق زنان فرود مىآمد كه اگر بر زمين آمدى پاره پاره شدى . اما تقدير خداى تعالى چنان بود كه درختى عادى ، در غايت بزرگى ، در شيب بود و شاخى عظيم از آن درخت قد بر سر راه كشيده بود ؛ در وقت « 1 » فرود آمدن دامن جامهء قادر شاه در آن درخت پيچيد . قادر شاه سرنگون‌سار ، از آن شاخ آونگ شد . قادر شاه معلق [ و ] مدهوش بود . بعد از آن كه به هوش آمد خود را بدان نوع ديد ؛ بسيار جهد كرد ، دست در شاخى ديگر زد و خود را خلاص كرد و از آن درخت فرود آمد . چون پاى قادر شاه بر زمين رسيد ، در حال سجدهء شكر كرد و گفت : عجب حالها بر سر من گدشت ! اما اينجا چه موضعيست ؟ چون نيك نگاه كرد قصرى و ايوانى ديد . خرم شد ، گفت : نشان آبادانى ديدم ! روان شد تا در آن قصر آمد . در قصر گشاده بود ، قدم در آن قصر نهاد . چون بميان قصر رسيد نيم تختى ديد زده ، دخترى چون خورشيد انور بر آن تخت نشسته ، اما عظيم ملول و پريشان ، و آب از ديده روان كرده . قادر شاه درآمد و سلام كرد . آن دختر جواب داد و گفت : اى جوانمرد تو چه كسى ؟ درين جزيره از كجا آمدى ؟ قادر شاه گفت كه مرا مرغ آورد . پس آغاز كرد و آنچه بر سر او گدشته بود تقرير كرد . دختر را از حكايت قادر شاه عجب آمد . قادر شاه گفت : تو نيز از حال خود بگوى . دختر گفت نام من ماهانه است من دختر بازرگانى بودم ، با پدر در كشتى بودم و درين دريا ميرفتيم . از قضاى آسمانى آن كشتى غرق شد ، جملهء بازرگانان كه در آن كشتى بودند همه غرق شدند . در آن وقتى كه من نيز غرق ميشدم دستى از روى هوا پيدا شد و مرا در ربود و بدين جزيره و درين ايوان آورد . من نگاه كردم ديوى ديدم شصت ارش بالا كشيده ، سرش مثل سر شير ، در غايت هيبت و صلابت ، بترسيدم . مرا گفت : مترس كه از من به تو هيچ آزارى نرسد و نخواهد
هامش
( 1 ) - در اصل قادر شاه در وقت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 82 | مولانا محمد بن احمد بيغمى