توى يارى رس فرياد هركس * بفرياد من فرياد خوان رس
به آب ديدهء طفلان محروم * بسوز سينهء پيران مظلوم
ببالين غريبان بر سر راه * به تسليم اسيران درين چاه
بداور داور فرياد خواهان * بيارب يارب صاحب گناهان
بنورى كز خلايق در حجابست * به انعامى كه بيرون از حسابست
بهر طاعت كه نزديكت صوابست * بهر دعوت كه پيشت مستجابست
بدان حجّت كه دل را زنده دارد * بدان آيت كه جان پاينده دارد
بمقبولان خلوت برگزيده * بمعصومان آلايش نديده
بدور افتادگان از خان و مانها * بوا پس ماندگان از كاروانها
بوردى كز نوآموزى « 1 » برآيد * بآهى « 2 » كز سرسوزى برآيد
كه رحمى بر دل پرخونم آور * وزين غرقاب غم « 3 » بيرونم آور
چون وقت روز رسيد آفتاب هنوز طلوع نكرده بود كه به تقدير خداى تعالى از ناگاه مرغى سفيد ، عظيم بزرگ ، چندانكه گوسفندى ، پيدا آمد . بالاى سر قادر شاه بر آن درخت بنشست و از هر طرفى نگاه ميكرد و صفيرى عظيم مىزد و پر و بال بر هم مىكوفت . قادر شاه چون آن مرغ را چنان بديد گفت كه خداى تعالى رستگارى و نجات فرستاد ! دست در پاى آن مرغ زد و بهر دو دست پاى آن مرغ را بگرفت . مرغ چون ديد كه شخصى در پاى او چسبيد ، رم خورد و پرواز كرد .
پرهاى خود را بر هم زد و از سر آن درخت بر اوج فلك پرواز كرد و برفت . در آن روى دريا مىپريد . قادر شاه از بيم جان در پاى آن مرغ چسبيده بود و مىترسيد كه مبادا كه در دريا افتد . از بيم جان محكم گرفته بود . تا وقت نماز عصر آن مرغ مىپريد و قادر شاه را ميبرد تا عاقبت جزيرهيى پيش آمد . اين مرغ عزم جزيره كرد ، چون بدان جزيره رسيد قصد فرود آمدن كرد . اما هيچ قوت در دست و بازوى قادر شاه نمانده بود ، در وقت فرود آمدن دست قادر شاه سست گشت ، پاى مرغ از دست
هامش
( 1 ) - در اصل : نوآموزان
( 2 ) - در اصل : بسوزى
( 3 ) - در اصل : خون