تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
گويند كه آن آب دريا چنان زيادت شد كه آب تا يك نيمهء درخت بالا آمد . قادر شاه در ميان آن شاخهاى آن درخت متحير باز مانده بود تا شب درآمد . نه جاى خفتن ، نه مقام آرميدن . به عذاب تمام آن شب در ميان آن شاخهاى درخت بسر برد تا اول بامدادان شد . آفتاب برآمد . قادر شاه متحيروار نگاه ميكرد ، گرسنه و تشنه بر سر آن درخت مىبود . با خود گفت از گرسنگى و تشنگى بر سر اين درخت بخواهم مردن ، هيچ اميد خلاصى ندارم . مؤلف اخبار روايت كند كه دو روز قادر شاه بر آن بالاى آن درخت بسر برد ؛ گرسنگى برو غالب شد ، تشنگى خود نهايت نداشت . دل بر مرگ نهاده بود ، انتظار مرگ كه كى آيد . تا شب سيوم درآمد ، تا وقت سحر شد ، قادر شاه بر سر آن درخت بناليد و خداى عزّ و جل را بنامهاى بزرگ بخواند ، و دست زارى برآورد ، و با خداى تعالى بمناجات درآمد ، و از سر سوز و نياز با قاضى حاجات بمناجات درآمد . استاد ميگويد . بيت :
بجايى كه تنگ اندر آيد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن « 1 »
قادر شاه در آن صبح‌گاهى بزارى درآمد ، چنانك گفته‌اند . بيت :
نكو ملكيست ملك صبح‌گاهى * در آن خلوت بيابى هرچه خواهى كسى كو بر حصار گنج ره يافت * گشايش از كليد صبحگه يافت غرضها را حصار آنجا گشايند * كليد آنجاست ، در آنجا گشايند در آن ساعت كه باشد نشر جانها * گل تسبيح رويد بر زبانها زبان هركه باشد او تنومند * شود گويا به تسبيح خداوند در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند * زبان بىزبانان نيز دانند « 2 »
قادر شاه چون ديد كه صبح دميد ، آن بيچاره بناليد و نياز به حضرت بىنياز عرضه داشت و گفت ؛ بيت :
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است ( 2 ) - اين ابيات از نظاميست